آبی چشمانت


تنها مگر هنگامِ مرگ با تو همراه شوم
زیرا زمانی که روحت از جِسمَت پَر بِکشَد
جسمم, روحش را به دار میآویزد
.
و من چو مجنونی دیوانه وار در محفل عاشقان میرقصم تا مرگ را به حجله ی خویش بکشانم.
.
درد, رنج و هر حسِ دردناک دیگری از با تو نبودن سَرچشمه میگیرد,
پس من تشنه مردن را به سیراب زنده ماندن از درد نبود تو ترجیح میدهم.
.
و در همان لحظه ست که از سَرچشمه ی آبی چشمانت, سرخی بی نهایت خون جاری میشود تا هنگامی که که فردا تابش نوری از سمت خورشید زمین را روشن کرد, بر روی آن جنازه ای نمایان شود که خون من بر آن خشکیده.
.
از نو برایت میگویم,
آبی چشمانت,
سرخی بی نهایت خون بود که من را همچون قایقی بر خود سوار کرد
وهنگامی که چشمانت بسته شد,قایق غرق شد.
.

اباصالح عسکرپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *