آدم خوب یا دروغگوی خوب؟

بر روی قالی کوچک اتاقش نشسته بود و از عدالت مینوشت, همان چیزی که خودش هم رنگ آن را ندیده بود.
از گرما خیسِ عرق شده بود و نمیتوانست برای نوشتن تمرکز کند, ناخودآگاه یاد دورانِ رئیس جمهوری اش افتاد که چندان هم دور نبود.آن موقع ها جایش بر روی سر و چشم دیگران بود و حالا زیرِ پایشان.
پیراهنش را در آورد تا از فشار گرما کم شود اما پنکه هم لج کرد و خاموش شد, خودش را به فکر کردن مشغول کرد تا حواسش از گرما پَرت شود.
اولین فکری که به ذهنش رسید این بود که دارد دروغ میگوید, هم به خودش هم به دیگران, چرا باید از چیزی که وجود نداشت مینوشت؟ برگه ها را روی هم قرار داد تا پاره شان کند اما باز هم به عدالت فکر کرد.
آیا این عدالت بود که امیدش را اینچنین زیرِ پا بگذارد؟ امیدی که با درد و رنج به کلمه تبدیل میشد تا با پولِ فروش آن عدالت را در حق خودش اجرا کند.
کمی بیشتر که فکر کرد به خودش گفت عشق هم وجود ندارد اما مردم دوستش دارند, اصلا مردم به دنبال چیزهایی اند که در آرزویش هستند چیزهایی مثل عشق, عدالت, پول و موارد دیگری که قرار نیست برای همه باشند.
بعد از آن هم به روزی فکر کرد که کتابش خوب به فروش برسد و کمی گوشت به استخوان هایش اضافه کند. اما چیز دیگری هم ذهنش را مشغول کرده بود, چیزی که هیچ جوابی برایش نداشت.
اگر کتابش خوب به فروش میرسید بعد از آن باید آدم خوبی بود یا دروغ گویِ خوبی؟

اباصالح عسکرپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *