از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم؟

کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم خاطراتی‌ست از هاروکی موراکامی که از دویدنش نوشته. خاطراتی که همگی بر دیواری به نام دویدن استوار شده‌اند. محوریت اصلی کتاب همین است: دویدن.

کتاب همراه با اینکه خاطره و وقایع‌نگاری محسوب می‌شود به گونه‌ای فلسفۀ زیست موراکامی را هم نمایان می‌کند، فلسفه‌ای برای دویدن، نوشتن، تلاش کردن و تسلیم نشدن. و نام یکی از بخش‌های کتاب را هم همین گذاشته: کسی که تا توانست راه نرفت. و البته آرزومند است اگر قبری هم برای مردن داشت بر سنگش همین را بنویسند.

کتاب روایت داستانی و خطی نیست و گریز از لحظه‌ای به لحظۀ دیگر است و نویسنده برای ایجاد حس همذات‌پنداری بیشتر خاطرات را در زمان حال روایت می‌کند، نه در گذشته. یعنی حوادث رخ داده است اما موراکامی درست لحظه‌ای را می‌نویسد که بند کفش‌هایش را می‌بندد ، لحظه‌ای که پشت خط برای دویدن قرار گرفته، درست همانطور آن را وصف می‌کند که انگار لب خط ایستاده و دارد با کناری‌اش حرف می‌زند، نه به صورتی که از گذشته حرف بزند، انگار که خودش هم هم‌پای ما دارد تجربه می‌کند و همین روایت را جان‌دارتر می‌کند.

اما از روایت کتاب حرف زیادی برای گفتن نیست، از برخی از تکه‌هایی که مورد پسندم بودند می‌نویسم و هر آنچه از کتاب آموخته‌ام و به من یادآوری شده. در دو بار خواندن، شاید به صورتی دقیق.

 


سامرست موام زمانی گفته بود که در پس هر اصلاح صورت، فلسفه‌ای نهفه است. از این بهتر چه می‌توان گفت. مهم نیست عمل چه اندازه عادی و پیش‌پاافتاده به نظر بیاید بلکه فقط کافی است آن را در زمانی طولانی انجام دهید تا عاقبت به صورت عملی تفکر برانگیز و حتی تامل‌برانگیز درآید.


چیزی که می‌شود فهمید این است که آدم از عاداتش تشکیل شده. صبح بیدار می‌شویم و طبق عادت کاری را انجام می‌دهیم و تا زمان خواب همواره به تکرار کارهای‌مان می‌نشینیم. پس آدم چیست به جز کارهایی که انجام می‌دهد؟ چه چیزی‌ست غیر از عادات و روزمره‌هایش؟

برای خود عادت ایجاد کنید، عاداتی نو و البته مفید، هر چند اگر کوچک و ناچیزند. موراکامی اصلا این کتاب را برای همین نوشته است، برای نوشتن از عادتش به دویدن. عادت‌ها با تکرار شکل می‌گیرند و همینطور با تکرار هم ثمربخش می‌شوند. این یک حقیقت است: مهم نیست عمل چه اندازه عادی و پیش‌پاافتاده به نظر بیاید بلکه فقط کافی است آن را در زمانی طولانی انجام دهید تا عاقبت به صورت عملی تفکر برانگیز و حتی تامل‌برانگیز درآید.

 


«درد اجباری است، رنج کشیدن اختیاری است.» قضیه را به این صورت می‌توان مطرح کرد که آدم حین دویدن کم‌کم به فکر می‌افتد که:«کار عذاب‌آوری است. دیگر نمی‌توانم ادامه دهم.» در آن صورت بخش عذاب‌آور آن یک واقعیت اجتناب‌ناپذیر و قطعی است ولی ادامه دادن یا ندادن اختیاری است و به خود دونده بستگی دارد که چه تصمیمی بگیرد.


تصمیم با خودتان است. رنج کشیدن یا نکشیدن؟ و در برابر موفق شدن یا نشدن؟

رنج بهای موفقیت است. بدون سختی موفق شدن یک دروغ است، حداقلش این است که تا به عادت تبدیل شدن کارهای‌تان و موفق شدن از طریق‌شان دائما در عذاب‌اید. اما همواره این را به یاد داشته باشید که خود انتخاب می‌کنید در چه مسیری رنج بکشید یا که اصلا رنج بکشید یا نه.

 


در قسمتی از کتاب موراکامی می‌نویسد:«شاید این درس‌ها به کار شما نیاید. دلیلش ساده است. کسی که در این صفحات به تصویر کشیده شده من هستم؛ آدمی با خصوصیات شخصی من.»


حقیقت این است که به تعداد افرادی که می‌خواهند موفق شوند راه وجود دارد، مسئله این است که هر کس مسیر و شیوه خود را کشف کند. این بعید است که از مسیر من به مقصد خود برسید، معلوم است چرا، آن مسیر مختص به من است.

قرار بر این نیست که آدم از هر کسی عیناً تقلید کند، آموزش می‌تواند صرفا برای این باشد که سرنخ‌هایی برای یافتن مسیر خود به دست آوریم و بعد رهسپار شویم. شما عادت‌های خود را شکل دهید و شیوۀ خود عمل کنید.

 


اگر می‌توانستم هر هفت روز هفته بدوم بهتر می‌‌بود ولی ناچارم روزهای بارانی و پرمشغلۀ کاری را هم در نظر بگیرم. صادقانه بگویم، روزهایی هستند که اصلا دل‌ودماغ دویدن ندارم.


اینکه بعضی از روزها استراحت کنیم واجب است، یا حداقل باید کمتر کار کنیم. دائما در تکاپو بودن شما را فقط تا بخشی از مسیر می‌برد اما از یک جایی به بعد دیگر انرژی‌ای برای ادامه دادن ندارید. بهتر این است که روزهایی را کمتر کار کرده یا اصلا کار نکنید تا بازیابی شوید برای ازسرگیری مسیر. این مسئله‌ای عادی‌ست که آدم به استراحت نیاز داشته باشد و برخی از مواقع دلش نخواهد کاری انجام دهد. اما مراقب باشید که در آن زیاده‌روی نکنید.

 


فکرش را که بکنید متوجه خواهید شد که افراد صرفا به لحاظ تفاوت‌های‌شان می‌توانند شخصیتی مستقل از خود ارائه دهند. برای نمونه، خود مرا در نظر بگیرید. یکی از توانایی‌هایم ارائۀ تصاویر و گوشه‌هایی از یک ماجراست که از چشم دیگران پنهان می‌ماند و نیز احساسات و کلماتی که با سایرین تفاوت دارد. همین‌ها به من امکان می‌دهد تا داستان‌هایی به سبک‌وسیاق خود بنویسم. به دلیل همین شرایط خاص است که عده‌ای هم رو به نوشته‌های من می‌اورند. بنابراین درک این واقعیت که من باید خودم باشم و نه کسی دیگر، از جمله امتیازات بزرگ برای من محسوب می‌شود. لطمۀ روحی، تاوانی است که هر شخص باید بابت استقلال خود بپردازد.


از متفاوت بودن نترسید. از مهم‌ترین شباهت‌های آدم‌ها تفاوت داشتن همگی نسبت به هم است. اگر تفاوتی خاص دارید سعی کنید تا حد ممکن از آن بهره جویید و در جهت رشد و سمت‌وسوی مثبت از آن استفاده کنید.

شاید عجیب باشد اما همیشه به این فکر می‌کنم که آیا راضی‌ام برای خلق یک شاهکار به بیماری‌ای شاید عجیب‌وغریب(و غیر کشنده) مبتلا شوم و از تاثیرش برای نوشتن استفاده کنم؟ شاید مبتلا بودن بیماری‌ای خاص تفاوتی عمده به نظر برسد اما می‌تواند وجه تمایز هم باشد. البته این به این معنا نیست که نیمۀ پر لیوان را ببینید، چون می‌تواند سختی‌های بسیار و حتی بیشتری هم داشته باشد.

 


از طرفی وقتی خوب فکر می‌کنم می‌بینم داشتن بدنی که وزنش مثل آب خوردن بالا می‌رود شاید موهبتی در لباس مبدل باشد. به تعبیری، اگر خواهان اضافه‌وزن نیستم باید به ناچار هر روز سخت تمرین کنم، مراقب غذا خوردنم باشم و از افراط و زیاده‌روی پرهیز کنم. درست است که آدم سختی می‌کشد ولی مادامی که دست از تلاش برندارد عمل سوخت‌وساز در بدنش بهتر انجام می‌شود و حتی اگر نیرومندتر نشود دست‌کم بدنش سالم‌تر از قبل خواهد بود.


سخت است و این سخت بودن امری عادی است اما سعی کنید بتوانید به صورتی مثبت هم از آن استفاده کنید. اگر با کم خوردن هم زیاد چاق می‌شوید پس ورزش کنید تا بدنی سالم داشته باشید، اگر خشمی درونی و زیاد از حد دارید در ورزشی رزمی از آن استفاده کنید یا اگر اندوهی عظیم دارید آن را به هنر تبدیل کنید(نوشتن، نقاشی و…)

 


یک بار با توشیهیکو سکو، دوندۀ المپیک مصاحبه می‌کردم. از او پرسیدم:«تا به حال پیش آمده دونده‌ای در سطح شما روزی نخواهد بدود و به‌جایش دوست داشته باشد در خانه بخوابد؟»
لحظاتی خیره نگاهم کرد و سپس با صدایی که از طنینش پیدا بود چه سوال احمقانه‌ای را باید جواب دهد، گفت:«مسلماً. هر روز.»


خستگی اصلی همیشگی است. شما پس از انجام هر کاری خسته می‌شوید و پیش از انجام خیلی از کارها هم دلتان می‌خواهد انجام‌شان ندهید اما حدف کردن صورت مسئله شما را به جایی نمی‌رساند، باید همواره در تلاش باشید. فقط گاهی استراحت کردن لازم است. اگر دائما به بهانه استراحت کاری نمی‌کنید و در واقع در میان استراحت کردن استراحت می‌کنید فقط سر خودتان را شیره می‌مالید و هیچ رشدی در کار نیست.

 


من فقط دو سه دلیل برای دویدن دارم. در حالی که دلایلم برای ندویدن بی‌حدوحصر است. بنابراین باید تا می‌توانم به آن دو سه دلیل بها دهم.


خیلی از مواقع همینطور است. شاید بشود هزارویک دلیل آورد که می‌شود دست کشید و ادامه نداد اما باید دو سه دلیل یا حتی تنها یک دلیل محکم هم که شده برای خود پیدا کرده و ادامه دهیم. محکم‌ترین دلایل در بسیاری از مواقع می‌تواند از سد محکم‌ترین موانع عبور کنند.

 


من از آن دسته آدم‌ها هستم که یا کاری را نمی‌کنند یا اگر می‌کنند باید تمام‌وکمال در آن مشارکت داشته باشند. نمی‌توانستم خودم گوشه‌ای بنشینم و رمان بنویسم در حالی که کسی دیگر کافه را می‌چرخاند(موراکامی پیش از نویسندگی به کافه‌داری مشغول بوده). باید با خیال راحت خود را وقف نوشتن می‌کردم. در آن‌صورت اگر ناکام می‌ماندم دیگر جای حسرت‌ودریغ نبود. اما می‌دانستم کاری را نصفه‌ونیمه انجام دهم و توفیقی به دست نیاورم همیشه افسوسش را خواهم خورد.


برای مدتی هم که شده به صورت تمام‌وقت روی هدف‌تان وقت بگذارید، به دور از کارهای حاشیه‌ای. مدت متوسطی متمرکز کار کردن بهتر از مدت بیشتری کار کردن اما با تمرکز کمتر یا بدون تمرکز است. موارد حاشیه‌ای در بسیاری از مواقع هیچ کاری جز مصرف انرژی‌تان ندارند. حداقل اینطور از این بابت خیال‌تان راحت است که تمام تلاش‌تان را کرده‌اید.

 


من نمی‌توانستم هم خوب سیگار بکشم و هم خوب بدوم.


برای این قسمت نیست. فقط اینکه کارهای در تضاد با یکدیگر را انجام ندهید، راه به جایی نمی‌برد.

 


اگر کاری ارزش دارد با تمام توان_یا در مواردی با توان فراتر از حد تصور_انجامش بده.


این بیشتر برمی‌گردد به انتخاب صحیح اهداف. باید چیزی را هدف قرار دهید که واقعا برای‌تان ارزش دارد. اگر چیزی در ذهنتان ارزش تلاش کردن نداشته باشد پی نمی‌توانید برایش تلاش کنید.

 


در آنجا فقط عمل دویدن و موجودیتی در قالب «من» مطرح بود. من می‌دوم، پس هستم.


گاهی وجودتان را به یک عمل پیوند دهید. من فلان کار را می‌کنم پس هستم. شاید دیوانگی به نظر برسد اما گاهی همین دیوانه بودن است که شما را به نتیجه می‌رساند. یک تعهد سفت‌وسخت و دیوانه‌وار با تمام سختی‌ای که دارد اما می‌تواند شگفت‌زده‌تان کند. شاید این را باید به این صورت در ذهن‌تان جا بیاندازید که آن امر یک امر ضروری‌ست و با انجام ندادنش به گونه‌ای عذاب وجدان داشته باشید و برای‌تان تبدیل به مشوق شود، به شیوه معکوس، یعنی از عوامل مثبت در جهت عملکردی مثبت استفاده کنید.
اما این را به یاد داشته باشید که ادامه دادن این کار برای مدتی طولانی دیوانگی‌ای بدتر از دیوانگی قبل است. این کار فقط برای برخی از مواقع لازم و مفید است. در واقع نه از این طرف بام بیافتید و نه از آن‌طرفش، هر چیزی را در زمان درستش بخواهید. به عنوان مثال هنگامی که در حال انجام پروژه‌ای سنگین هستید و بعد از انجامش به روال عادی خود برگردید.


 

اما برداشت کلی من از این کتاب مطلب دیگری است. پیوند زدن عادت‌ها. موراکامی از اهمیت دویدن برای نوشتنش می‌گوید. این دو عمل را جداناپذیر می‌داند، به گونه‌ای که فکر می‌کند اگر ندود دیگر قادر به نوشتن نیست.

در قسمتی از کتاب می‌گوید:«هر گاه با قضاوتی ناعادلانه روبه‌رو می‌شوم(دست‌کم از نظر خودم) و یا کسی که به او اعتماد دارم شرایطم را درک نمی‌کند، کمی بیشتر از حد معمول می‌دوم. انگار بخواهم آن بخش نارضایتی درونی را از راه خستگی جسم دور کنم. این کار خاصیت دیگری هم دارد: از نو به یادم می‌اورد که چه موجود ضعیفی هستم و چه توانایی‌های محدودی دارم. جسمم از سطح ناچیز توانایی‌هایش آگاه می‌شود. یکی دیگر از نتایج این دویدن‌ها قوی‌تر شدن است. اگر عصبانی باشم عصبانیت را به سوی خودم برمی‌گردانم و اگر تجربۀ ناکامی را پشت‌سر گذاشته باشم از آن در جهت ارتقای خویش بهره می‌گیرم. همیشه در زندگی همین رول را در پیش گرفته‌ام. ساکت و آؤام، هر چه را که بتوانم به سوی خود می‌کشانم، بعد رهای‌شان می‌کنم و شکل‌ها و ساختارهای درونی، مثل بخشی از خط داستانی در یک رمان، تا حد امکان دستخوش تغییر و تحول می‌شوند.»

 

شما در چنین مواقعی چکار می‌کنید؟ خشمگین می‌شوید و اخم می‌کنید و فحش می‌دهید؟ خودخوری می‌کنید و دلتان می‌خواهد سر هر کسی را از تن جدا کنید؟ این‌ها شاید عادی باشد اما مفید نیست.

چیزی که می‌شود برداشت مرد این است که آدم همیشه از دست کسانی خشمگین و ناراحت می‌شود، پس چرا بعد از این اتفاقات دست به عملی خاص نزنیم؟ هاروکی موراکامی می‌دود، من می‌نویسم، شما ساز بزنید و هر کسی برود سراغ حرفه و هدفش.

جدا از این مسئله شما می‌توانید کارهایتان را به کارهایی دیگر پیوند بزنید. هر صبح بعد از اینکه بلند شدید و طبق معمول دست‌وصورت‌تان را شستید شروع کنید به نوشت. اینقدر این کار را تکرار کنید تا تبدیل به عادت شود. بعد از خوردن ناهار برای ربع ساعت مراقبه انجام دهید. بعد از خوردن شام برای نیم ساعت کتاب بخوانید. همه این کارها را پیوند بزنید و عواملی قطعی. شما قطعا بعد از بیدار شدن دست‌وصورت‌تان را می‌شویید پس نوشتن‌تان هم قطعی می‌شود. شما حتما ناهار می‌خورید پس مراقبه قطعی می‌شود. حتما شام می‌خورید پس مطالعه کردن‌تان هم قطعی می‌شود.

این شیوه از کارکرد به این حالت است که بعد از مدتی این کارها خود نیز برای‌تان عاداتی جا افتاده می‌شوند و حتی می‌تواند کارهایی دیگر را به آنها پیوند دهید. اغلب مواقع در چنین ساختاری به‌ندرت با کمبود زمان مواجه می‌شوید چون متوجه می‌شوید همیشه وقت داشته‌اید اما به طرز ناخودآگاه و غیرهدفمندی هدرش می‌داید و تفاوتش تنها در این است که الان به درستی از آن استفاده می‌شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *