استفادۀ بهینه

من همیشه یک خودکار همراهم است. قد جیبم جایش می‌دهم یا اگر دفتر هم توی دستم باشد به آن بندش می‌کنم.

توی ماشین نشسته بودیم و چون دفترم توی کیفم بود و خودکار کنج جیبم همینطور درش آوردم و شروع کردم خط کیدن کف دستم. نقاشی‌ام که بر کف دستم تمام شد دست دراز کردم که دستمال بردارم و کم‌رنگش کنم و دیدم جعبه خالی است. زورم داد، توی ذهنم یک چیزی شبیه به «اینم شانس مایه» را گفتم و جعبه را انداختم کف ماشین و با پا فشارش دادم. همینطور که خیلی فشارش دادم، دیدم خیلی صاف شده است و بعد از روی گوشه‌هایش بازش کردم و دیدم کارتن داخلش شبیه به مقوا است و خوراک نقاشی کشیدن است. همان‌موقع هم رسیدیم به پمپ‌بنزین و ماشین در حرکت طویل صف کند شده بود و آرام حرکت می‌کرد.

چیزی حدود بیست دقیقه در صف بودیم و در آن مدت من یکی از بیشترین نقاشی‌هایم را که تا به اینجا دوست داشتم کشیدم.

لحظه‌ای که جلد دستمال را از گوشه‌هایش باز می‌کردم هرگز فکر نمی‌کردم که به چنان طرحی برسم، نه اینکه یک طرح شگفت‌انگیز و خارق‌العاده باشد اما فراتر از توقعم بود، آن هم بر جلد یک دستمال کاغذی و در صف بنزین زدن.

چیزی که برایم جالب بود این بود که من ابدا به این فکر نکرده بودم که قرار است بر جلد دستمال کاغذی طرحی بزنم، آن هم درست در لحظاتی از انتظار که همیشه عبث و بیهوده سپری می‌شدند.

برای من یکی از معانی استفاده بهینه همین است: تبدیل چیزی که در اغلب مواقع بیهوده جلوه می‌کند به چیزی ارزشمند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *