افعال بی‌رحمند

بر رخسارِ شهر ترک افتاده.
بر رخسارِ آسمان ترک افتاده.
بر رخسارِ زمین ترک افتاده.
چهره مادر را که می‌بینی از غم بچه‌هایش ترک افتاده.
دست می‌کشم بر چراغ جادو، بیرون نمی‌آید.
نوازشش می‌کنم، بیرون نمی‌آید.
می‌بوسمش، بیرون نمی‌آید.
التماسش می‌کنم و باز بیرون نمی‌آید.
غولِ چراغِ جادو مرده است و انسان محکومی‌ست به ناچاری.
سه آرزو در دل داشتم و از فعل گذشته استفاده می‌کنم.
سه حسرت در دل دارم و از فعل حال استفاده می‌کنم.
با سه آرزو که حسرت شدند، مرده‌ام و از فعل آینده استفاده می‌کنم.
و چه بی‌رحمند افعال که با عقربه‌ها دوستی می‌کنند.
آیا حقیر نیست انسان که خود را والاترین می‌بیند؟
آری. حقیر است.
به سانِ تَرَکی در زمین که هر روز با هیاهو از او می‌پرید و آخر همچو کلمه‌ای صامت در او خُفت.

اباصالح عسکرپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *