این خیابان هنوز همان خیابان است


این خیابان هنوز همان خیابان است.
سه سال پیش من بودم و تو. قدم می‌زدیم بر خط‌هایی موازی غافل از اینکه خودمان موازاینی عمیق‌تریم.
امروز که در خیابان دیدمت نه تو آن آدم سابق بودی و نه من، اما خیابان همانطور بود که پیش از این.
اسم کافه را یادم نیست اما بعد از آخرین قرارمان کرکره را پایین کشیدند و دو ماه بعد که بالا کشیدنش رستوران شده بود.
مادر کشوهایم را خالی کرد و شیشه عطری که داخلش بودی را شکست، اما تو خُرد نشدی. امروز که دیدمت جوان بودی و شاداب.
سینما بخاطر اتصالی برق سوخت و تو نسوختی؛ امروز که دیدمت جوانه زده بودی.
آن دکه‌ای که بعد از پارک بود را شب دزدیدند و پیرمرد بیچاره شد. امروز که دیدمت چنان می‌خندیدی که یک آدم خوشبخت.
و اما هنوز آن خیابان مانده است با اینکه هیچ چیز سر جایش نیست.
من هم مانده‌ام به سانِ خیابان، عوض شده‌ام مثل کافه، شکسته‌ام همچو عطر، سوخته‌ام همانند سینما و بیچاره‌ام مانند آن پیرمرد و من مانده‌ام با آن خیابان تا اگر هر چیزی هم تغییر کرد تو باز هم از یادم نروی.

اباصالح عسکرپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *