باغچه‌ای برای تو

پنجره را بسته‌ام. در را چِفت کرده‌ام. دست‌بافِ مادربرزگ را هم پوشیده‌ام و بخاری را تا آخرین شعله به آتش کشانده‌ام، اما اینجا هنوز سرد است.
جداییِ آغوش‌ها سردترین زمستان‌ها را در پی دارد، این را نه من ‌می‌گویم و نه تو. این قابی‌ست که هر عاشق و معشوقی بر دیوار جدایی آویخته‌اند.
اینک، در تکیده‌ای از نور با چِق چِق کلمات می‌نوازمت بر دل، می‌نویسمت بر روح و نَقشَت می‌کنم بر تَن.
من نوازنده‌ای‌ام که نمی‌نوازد.
من نویسنده‌ای‌ام که نمی‌نویسد.
من نقاشی‌ام که نمی‌کشد.
و من هیچ نیستم جز عاشقی که از معشوق می‌گوید.
حالیا اینجا بی تو موسمِ دلگیری‌ست.
و من در سطحی‌ترین لایۀ زمین، عمیق‌ترین مرگ‌ها را چشیده‌ام.
بی تو هیچ چیز آن طور که باید، نیست.
بیا تا گیلاس‌ها باز هم شکوفه دهند.
بیا تا انجیرها قیامت کنند و بیا که تابستان تنها با تو آمدنی‌ست.
این دم، من، در این غربت به انتظار نشسته‌ام تا بیایی و بدان این درخت که در خونم کاشته‌ای عشقت است و آن درخت که ریشه به قلبم دوانده، خود.
و بیا و ببین که من چه بی‌دفاعم در برابر یورش‌های نکرده‌ات.

اباصالح عسکرپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *