با ما همسایه نشوید

تراکتور با قدم‌های شمرده، نفس‌های گرفته و دندان‌های تیز، برمی‌دارد تکه تکه وجودم را.
همسایه که خانه می‌سازد، خانه‌ام ویران می‌شود.
ما با همسایه، همسایه‌ایم اما با تراکتورهایش نه.
در زمینِ همین همسایه فوتبال بازی کرده‌ایم.
در زمین همین همسایه والیبال بازی کرده‌ایم.
در زمینِ همین همسایه دروازه‌بانی را یاد گرفتم.
و در زمین همین همسایه بود پاسور بودن را.
اما همسایه که بیاید، دیگر همسایه نیستیم.
تراکتور که می‌آید، خاک که زیر و رو می‌شود، تیغه که به زمین فرو می‌رود به گوشت تنم است.
این خاک که بالا می‌آید من دیگر قهرمانش نیستم.
این خاک که بالا می‌آید من نه فوتبال و نه والیبال را نمی‌فهمم.
اگر همسایه بیاید، زیرِ خانه‌اش پر از جنازه است. پُر از جنازه‌های قهرمان.
همسایه فقط اسمش خوب است. تراکتورش که بیاید همه با هم دشمنیم.
در داستانِ من همسایه حادثۀ محرک است و تراکتور ضِّد قهرمان.
این داستان را که می‌نویسم باخت قهرمانش از پیش قطعی شده.
به نسل بعد از خود بگویید که همسایۀ ما را نبخشند.
همسایۀ ما قاتل است. قهرمان‌های یک کشور را کشته است.

اباصالح عسکرپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *