برای سهراب


شعر سهراب خواندم. نفسم بند آمد، حرف ما هر دو یکی‌ست.
تکه‌ای گفته بود:
«نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است.»
هر دومان خسته‌ایم.
هر دو از شب خسته، هر دو از شب بی‌تاب، هر دو از شب بیزار…
کو سحر تا برسد؟ هست خورشیدی مگر؟ نه، فکر نکنم.

باز سهراب خواندم.
دردِ تاریکیِ شب، ریشه در جان انداخت،
شاخه در ذهن کشید و زبانم شعر شد.
دل او هم پُر بود.

تکه‌ای گفته بود:
«هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای این شب چقدر تاریک است.»

یعنی از چه دل او هم خون بود؟
بی‌وفایی دیده بود یا که عاشق شده بود؟
نه؛ کس نمی‌داند هیچ درد او از چی بود.
از چه او می‌نالید؟!
آخر او گفته بود، زندگی باید کرد.
آری خود گفته بود:«تا شقایق هست زندگی باید کرد.»

شاید از دست گُلش ناگهان خار دیده بود.
چه بگویم دیگر؟
چون خودش باز گفته بود:
«لیک چون این دم گذرد
پس اگر می‌گریم، گریه‌ام بی ثمر است
و اگر می‌خندم، خنده‌ام بیهوده‌ست»

چه بر او آمده بود که دلش بانگ میخواست؟
نه؛ کس نمی‌داند هیچ درد سهراب چی بود.

شایدم پشت دلش آرزوی خنده بود.
خنده‌ای از ته دل, خنده‌ای با دل خوش, خنده‌ای از لب یار…
خنده ای که بدهد باز نشان, از دلِ شاد و نشاط…

حرف سهراب این بود، بقیه حاشیه است.

خودش هم گفته بود:
«خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟
قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟
صخره‌ای کو که به آن آویزم؟»

حرف سهراب این بود، بقیه حاشیه است.

در پیِ شادی بود، در پیِ یک نشاط
در پی شقایقش، در پیِ لاله سرخ
در پیِ صدای برگ، در پیِ حجمه ی نور
در پیِ باد صبا، در پیِ شعر خودش.

شعر او را خوب بخوان.
حرف او لبخند است، عشق او زندگی‌ست و جهانش شعر است.
با جهانی از عشق حرف خود را می‌زد.
شعر او را خوب بخوان.
حرف سهراب این بود، بقیه حاشیه است.

اباصالح عسکرپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *