برای موفق شدن باید دیوانه بود!

چشمانم باز نمی‌شود. یعنی باز می‌شود اما خیلی سخت باز می‌شود. به خودم قول داده‌ام که امروز را آنقدر خرکی کتاب بخوانم که نصف کتاب خوانده شود و بقیه‌اش را هم صبح بخوانم و بعد درباره‌اش بنویسم و همه چیز را کامل کنم که اگر شد فردا لایو بگذارم.

دیوانگی است کارم. خیلی اوقات دیوانگی می‌کنم. شب‌ها را هم خواب نمی‌روم و دارو می‌خورم که خوابم بگیرد تا بتوانم به آن تعادل مد نظرم برسم. حالا این دیوانگی را دارم با یک داروی خواب‌آور که تماماً گیجم کرده تجربه می‌کنم. هر لحظه پلک‌هایم سنگین‌تر می‌شود برای افتادن و سخت‌تر باز می‌شود برای ادامه دادن.

فقط ده صفحه مانده. ده صفحه را که بخوانم حتی از مقداری که تعیین کرده‌ام هم بیشتر خوانده‌ام. رفتم صورتم را شستم، با آب سرد. آمدم نشستم و همینطور متوجه سُر خوردن و ولو شدنم بر صندلی شدم، متوجه اینکه این بی‌کلام‌هایی که گوش می‌دهم به جای افزایش تمرکز دارند خوابم می‌کنند.

تمام امیدم در این لحظه به یک حرف است، به اینکه یک بار از لوریس چکناوریان شنیدم که می‌گفت آدم باید دیوانه باشد تا موفق شود. حتی از گرنت کاردون هم شنیدم که می‌گفت آدم باید آنقدر توی کارش غرق شود که دیوانه بشناسندش، اینچنین باید دیوانه‌وار کار کرد.

من دوست دارم این دیوانگی خسته‌وار را. چشمانم باز نمی‌شود، دستم هم از بس که نوشتم و سنگین تمرین کرده‌ام به نوشتن نمی‌رود، درد توی تک‌تک استخوان‌ها می‌دود و دستم را تماما شل می‌کند، قلم از دستم ول می‌شود و حتی انگشتانم هم ضرب تایپ کردن را ندارند.

خب آدم باید دیوانه باشد تا موفق شود. این را سفت‌وسخت معتقدم. آدم اگر به مقداری عادی کار کند به همان نتیجۀ معمول هم می‌رسد.

الان مامان خواب است و علیرضا هم زیر پتویش در اتاق دراز کشیده و با گوشی‌اش کار می‌کند تا خستگی تمرین از تنش در رود. من اما مثل یک دیوانه هنوز دراز نکشیده‌ام تا رمقی به جانم بیاید، اما این را معتقدم که دارم راه را درست می‌روم. کتاب را که بخوانم، لایوها را که برگزار کنم و همه چیز را طبق برنامه‌ای که چیده‌ام پیش ببرم قطعا موفق می‌شوم. با اینکه اجرا کردن این برنامه یک دیوانگی‌ست. اما تکرار می‌کنم: آدم معمولی به جایی نمی‌رسد، باید دیوانه‌وار تلاش کرد.

2 thoughts on “برای موفق شدن باید دیوانه بود!

  1. منم دوست دارم الان چوب کبریت بذارم لای پلکام و بیدار بمونم و بنویسم و بنویسم ولی خوابم میاد. اگه خوابو ترجیح بدم یعنی نویسندۀ واقعی نیستم؟! :))
    گاهی دیوانه‌وار تلاش می‌کنم. اصلاً گاهی فقط همین دیوانه‌وار تلاش کردنه که آدمو آروم می‌کنه. ولی گاهی هم به شکل مفرطی احساس بی‌میلی می‌کنم. بخاطر آلرژی و نفس تنگی خوابم ریخته بهم. شاید وقتی تنظیم بشه احوالمم درست بشه.
    الان گیر افتادم. ولی انگاری مغزم خوابه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *