بی‌نظمی عاشقانه

طبق معمول ساعت یازده شب چشم بند را زده و به رخت خواب رفته بود تا به اتفاقاتی که آن روز و روزهای قبل رخ داده فکر کند.
حدودا ساعت دو نیمه شب بود که تلفن زنگ خورد, با حالتی عصبی بیدار شد اما چشم بند را برنداشت تا بعد از جواب دادن تلفن دوباره بخوابد.دستش را کورمال کورمال بر روی میز کنار تخت که تلفن آنجا بود میکشید تا تماس را جواب دهد, بعد از حدودا پنج ثانیه موفق شد.
صدای یه دختر بچه حدودا ده ساله بود که با گریه گفت: سلام مامان.خوبی؟زنگ زدم که بهت بگم بیای دنبالم من اینجا خیلی بهم سخت میگذره, این خانومی که جدیدا اومده همش من رو اذیت میکنه.
صدامو میشنوی مامان؟اگه صدامومیشنوی تو رو خدا بیا دنبالم.
.
صدای تیز و خشن خانمی از پشت تلفن رسید که میگفت: تو که هنوز نخوابیدی توله سگ.اصلا این موقع شب چکار میکنی؟ها؟
صدای گریه ی دختر بیشتر شد و ناله میکرد.
.
تلفن رو قطع کرد.چشم بند خیس شده بود, خوابشم پریده بود اما چشم بند رو بر نمیداشت.
از اینکه چشماش رو به روی حقیقت پشتِ چشم بند باز کنه میترسید, ترس از چیزی که همیشه وجود داشت و ندیده بودش.
نمیتونست خودش رو ببخشه, حداقل کاری که میتونست انجام بده این بود که میون این همه نظم برای بی نظمی های عاشقانه هم وقتی بذاره.
چشم بند رو برداشت, فلش گوشی رو روشن کرد تا جلوش رو ببینه. بیرون از اتاق داخل راهرو ایستاد و به یاد یک سنّت اشتباه قدیمی که میگفت مرد گریه نمیکنه اشک هاش رو پاک کرد.
بعد از کلنجار با خودش بلاخره راضی شد تا در اتاق کناری رو باز کنه, نور گوشی رو محتاطانه به روی تخت دونفره که مال خودش و خانومش بود انداخت جای خودش, دخترش روی تخت بود.
شماره رئیس شرکتش رو آورد و یه پیام ارسال کرد که من صبح نمیتونم بیام سرِکار و بعد گوشی رو روی حالت پرواز گذاشت.
آروم روی تخت کنار دو عزیزش خوابید, تصاویر زمان حال در جلوی چشمش لذت بخش تر از تصاویر گذشته در پشت چشمش بود.
پتو را روی دخترش کشید و بعد به خواب رفت.

اباصالح عسکرپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *