تجربۀ یک پایان

امشب یک کلاس داشتیم که تمام شد، نه جلسه‌اش، که دوره‌اش.

خب ساعت معمولی‌ای که برای یک کلاس در نظر گرفته می‌شود یک ساعت یا یک ساعت و نیم است اما کلاس امشب دو ساعت و نیم بود که صد البته نباید از حضور پررنگ خودم در کِش دادنش بگویم.

من شاید استاد این باشم که کِش دهم مباحث را و یک بحث بی‌ربط را در تنگ دیگری بچسبانم و باربط نشانش بدهم و زمانی که در ساعت ده‌ونیم شب بهم می‌گویند حرف آخرت را بگو، حرف آخرم منجر به این شود که کلاس تا یک ساعت بعدش طول بکشد.

این کلاس یکی از تجارب شیرین زندگی‌ام بود که یاداوردکنندۀ خیلی چیزها در زندگی‌ام بود. یادآورکنندۀ تمام چیزهایی که شنیده بودم و به خاطر نسپارده بودم.

همین امشب هم حقیقتش تمام پرحرفی‌ام از این بابت بود که می‌ترسیدم چیزی روی دلم بماند و بعداً پیش نیاید بگویم.
یک جایی خواندم اگر مردم می‌دانستند تا چند دقیقۀ دیگر می‌میرند تمام باجه‌های شهر پُر بود از کسانی که به یکدیگر می‌گفتند: دوستت دارم.
البته بحث کلاس این چیزهای احساسی نبود، بحث سر این است اگر موقعیتش پیش آمد حرفت را بگویی پس بگو. جمع نکن در خودت حرف‌ها را برای یک‌دفعه تا که شاید یک موقعیت طلایی و چیزی شبیه به این جلوی راهت قرار بگیرد.

دیگر درسی که برمی‌گردد به خنده‌های خرکی‌ام این بود که نباید وقتی می‌شود خندید جلوی خنده‌ات را بگیری. دفعه اول که خنده‌ام گرفت چیزی حدود سه چهار دقیقه از کلاس را داشتم می‌خندیدم و از شدت خنده خیس از عرق شدم و یک دفعۀ دیگر هم که امشب بود دقیقا همین اتفاق افتاد و حداقل چیزی که از این دو بار خندیدن فهمیدم این بود که خندۀ یک نفر خندۀ چند نفر است.

اگر می‌خواهید در یک جمع شاد قرار بگیرید نباید دنبال کسانی بگردید که لبخند به لب می‌چرخند، اگر چند آدم افسرده هم پیدا کنید و با صدای بلند جلوشان بخندید کافی است، به زودی می‌بینید که یک عده آدم خندان دور هم جمع شده‌اید.

بیشتر از این اگر بخواهم بحث را ادامه‌دار کنم یحتمل امشب را باید بی‌خوابی بکشم، از بس که حرف دارم. اما اگر مهم‌ترین درس را بخواهم همین آخر کاری بگویم این است که:

در ارتباط با دوستان بخورید و بیاشامید اما اسراف نکنید. یعنی تا هستند  قدرشان را بدانید که مرغ اگر از قفس پرید، پرید.

 

2 thoughts on “تجربۀ یک پایان

  1. چه تجربه نگاری خوبی. ممنون که به اشتراک گذاشتین.
    توی اون مورد ربط دادن چیزهای بی ربط، من نیز چنینم. ولی در اون زمینه حرف زدن نه. من دقیقا از اون آدمایی ام که بعد کلی دل دل کردن توی لحظه های پایانی حرفشون رو میزنن. همیشه پر از اضطراب میشم که الان عکس العمل طرف مقابل چیه. خیلی فرصتهای عالی رو تا حالا از دست دادم. البته الان دیگه بهترم 🙂 حتی اگه شده اشتباه سعی می کنم حرفم رو بزنم. همون طور که گفتین آدم بعدش پشیمون میشه.

پاسخ دادن به زهرا بیت سیاح لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *