تفکر غالب

داشتم نوشته‌های قدیمی‌ام را می‌خواندم که متوجه شدم در تمام دفترها حداقل یک موضوع مشترک وجود دارد و خود را به صورت تفکر غالب به کرسی نشانده است.

همان تفکر غالب در زندگی خود را نشان داده است و به همان مقدار که من در نوشتن برایش ارزش قائل شده‌ام در زندگی‌ام نمود پیدا کرده.

ارزش هر چیزی در زندگی به این بسته است که خودمان چقدر به آن ارزش دهیم.

من این حرف‌ها را نمی‌زنم تا به یک پاسخ مثبت‌اندیشانه برسم یا قصد منفی‌نگری هم ندارم بلکه بحث واقع‌بینی است.

شما اگر به باشگاه بروید و تمرکزتان را روی عضلات قسمت خاصی از بدن بگذارید رشد آن قطعا بیشتر است. و تکرار یک تفکر، درست مانند این است که دائماً آن را تمرین داده و ورزیده‌ترش کنید.

یعنی اگر دائماً با خود تکرار کنید فلان کار سخت است پس برای‌تان سخت می‌شود.

اگر بگویید دائماً غمگینید پس غمگین می‌مانید

و بذر هر تفکری را که در ذهن‌تان پروزرش دهید در واقعیت همان را درو می‌کنید.

درست است که فکر نکردن به موضوع غالب در ذهن‌تان سخت است اما اگر آزارتان می‌دهد پس باید برایش فکری کنید.

اگر بگوییم خب به آن فکر نکنید دست بر روی غیرممکن گذاشته‌ایم پس بهتر این است که چگونگی هدایت افکارمان را یاد بگیریم.

اینکه بتوانیم درست بر ضد مشکلات‌مان فکر کنیم و برایشان راه‌حلی کشف کنیم ابداً کار آسانی نیست اما قطعاً به این می‌ارزد که خودمان را از گنداب شرایطی که وجود آورده‌ایم بیرون بکشیم و شاید اولین گام این باشد که ارزش‌های ذهنی‌مان را از نو بازبینی کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *