خسته که شدی جا نزن

فکرم خسته است، درست مانند جسمم.
فکرهایم آزادی می‌خواهند، درست مانند پاهایم که از هفت صبح تا یازده شب داخل کفش بودند.
فکرم شستشو می‌خواهد، درست مانند دوش گرفتن و تمیز کردن جسم.
امروز چیزی قریب به دوازده ساعت را در ماشین نشسته بودم و فقط از جلوی این ساختمان می‌رفتم جلوی ساختمان بعدی. امروز در این همه جابجایی انگار که بدنم خشک شده بود. امروز آنقدر روز خسته‌کننده‌ای بود که تنها با یک حمام و استراحت درست و حسابی می‌شود خستگی‌اش را رفع کرد.
ذهنم هم درست مانند جسمم است، خسته، کوفته، خشک و انگار کمی هم غیرمنعطف. باید مغزم را هم بشویم.
وقتی از همه چیز خسته شده‌ای، بریده‌ای و فکر می‌کنی دیگر نمی‌شود، باید پا را از کفش در بیاوری، تنت را به آب بزنی و بشویی این حجم از خستگی را تا از نو سرِ پا شوی.
این را یادت باشد که می‌گویند روز از نو و روزی از نو، امروز اگر روز خوبی نداشتی به درک.
امروز اگر خسته شده‌ای، فدای سرت.
امروز اگر فکر کردی بعد از این دیگر راهی نیست، طوری نیست.
اما امشب را خوب بخواب، خوب استراحت کن، بشور هر چه خستگی و غم و غصه است را که فردا روزی نو است و روزی هم از نو.
اگر خسته شدی هر کار که کردی، بکن، اما جا نزن. تنت را بشوی، فکرت را بشوی، چشمت را بشوی اما نذار این خستگی در جانت بماند که بیمارت می‌کند.


پی‌نوشت: من عاشق شب نویسی‌ام و الان 01:10 روز 10 اسفند از سال 99 میباشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *