خستگی و چند چیز دیگر

این روزها از حجم بسیار کارهایم شادی بهتر باشد بگویم متلاشی شده‌ام.

این روزها از صبح که بیدار میشوم تا آخر شب مشغولم و خسته، بسیار خسته. اگر یک هدف بزرگ نداشتم قطعا این کارها لازم نبود، لازم نبود صبح‌ها را زود بیدار شوم، شب‌ها را دیر بخوابم، اینطور نبود که  یک هفته یا که شاید بیشتر وقت نکنم کامپیوتر را برای کاری نیم ساعته ببرم تعمیرگاه و خودم را از شر این وضع گند نوشتاری نجات دهم، لازم نبود آخرین جلسه از مهم‌ترین دورۀ زندگی‌ام را حاضر نشوم و صد کار دیگر.

خوب که فکر میکنم به خواب نیاز دارم، به چند روز خوابیدن پیاپی بدون دغدغه و بیشتر که فکر میکنم احساس نیاز به رسیدن را در خودم حس میکنم و تلاش همینقدر سرسختانه‌ای که دارم انجام میدهم.

این روزها نمیرسم درست و حسابی برای سایت پست بگذارم، اینستاگرامم را که راها نداختم و فقط هست و آنقدر نیستم که انگار نیست. کانال تلگرامم چند روزی هست که هیچ چیز داخلش نگذاشتم و از روزی یک توییت زدن هم برای توییتر افتاده‌ام.

من به این معتقدم که آدمم بایید جایی بایستد و نفس بگیرد برای ادامۀ راه، جایی باید از قوی‌بازی دست بردارد و دربارهه‌اش قبل‌تر هم گفته‌ام اما خیلی ترس دارم از اینکه ضعیف شوم و دست بکشم از تلاش برای قوی بودن و این بهانه‌ای شود برای باخت. فکر میکنم دست کشیدن یک هنر است که باید به موقع باشد، همانطور که به موقع بودن هم خود یک هنر است.  اما الان یقین دارم که وقت مناسب دست کشیدن نیست و فعل به موقع بودن در ایننجا صرف نمیشود.

گاهی باید فقط تلاش کنی و تلاش کنی و تلاش کنی و بهانه ندهی دست خودت برای باخت و الان دقیقاً در همین شرایطم و فکر می‌کنم هر چقدر خسته، هر چقدر بی‌جان و هر چقدر تکیده و افتاده شده باشی باز هم در این شرایط باید تلاش کنی.

همین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *