دائماً مُرده


خورشید نفس‌نفس زنان خود را بر راستای افق می‌کشانَد و نور به تعقیب آن جهان را ترک می‌گوید.
و شب، بر خلاف جاذبه از فرش بلند می‌شود و به عرش پرواز می‌کند.

اینک زیبایی مجرمی‌ست بر طنابِ دار، که مرگ را تنفس می‌کند.
نور نفس‌نفس می‌زند و زندگی هم نفس‌نفس…
تاریکی مشتاق می‌آید و مرگ مشتاق‌تر…
و اکنون بر قله کوه جنگی‌ست مابینِ عرش و فرش و هیچکدام به میانه راضی نیستند.

حال، هوا نه گرگِ گرگ است و نه میشِ میش.
نه زنگیِ زنگی و نه رومیِ رومی و این تضاد باورهاست.
نیمی ز من, نیمی ز تو.
نیمی از این, نیمی ز آن.
و ما کامل‌کننده‌ی یکدیگریم.

حالیا مرگ، صبح‌هایش را پشت کوه می‌گذارنَد و زندگی، شب‌هایش را…
و اما من هنوز هم نمی‌دانم که ما چگونه در این طرف کوه دائم مرده‌ایم؟!

اباصالح عسکرپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *