درد مشترک

هرگز از این خوشحال نیستم که به مرضی دچار شده‌ام که هیچ نمی‌توانم ماهیتش را درک کنم و آفت زده است به کارم و هر کاری که می‌کنم نمی‌توانم هیچ کار کنم اما از اینکه می‌دانم در این امر تنها نیستم بسیار خوشحالم.

اینکه آدم ببیند در چیزهایی با دیگران اشتراک دارد و رنجش به دیگران هم تعمیم‌پذیر است، درد آن رنج برایش تحمل‌پذیرتر می‌شود. بسیار دیده‌ام کسانی که به انسداد نوشتاری و درواقع انسداد فعالیتی می‌رسند.

یادم نیست این مصاحبه از چه نویسنده‌ای بود و البته آدم خیلی مهمی هم نبود اما می‌گفت که مدت زیادی(حدودا یک سال) نمی‌توانسته آنطور که می‌خواهد بنویسد و این برایش مثل بیماری‌ای روحی بوده که در انزوا می‌خوردش و می‌خواهد تمامش کند. حالا بماند که بعد از یک سال به صورتی دیوانه‌وار وقت گذاشته بود و یک کتاب نوشته بود تا برگردد به روال قبلش اما اینکه آدم ببیند دیگرانی هم هستند که به مشکلات خودش دچار می‌شوند راحت‌تر می‌تواند به تقابل با آنها بنشیند و حل‌شان کند.

شاید روش جالبی نباشد اینکه می‌خواهم بگویم اما قطعا هر آدمی در نقطه‌ای از زندگی و مسیرش احساس می‌کند به گندترین حالت خودش رسیده است و چه بهتر که در اینجا به سرعت تسلیم نشود و به یاد آورد که این امری عادی‌ست، یک بیماری همه‌گیر و البته مقطعی. این مشکلش را حل نمی‌کند اما مقابله با آن را آسان‌تر می‌کند و درد آدم را انسانی و تحمل‌پذیرتر می‌سازد، حتی به مقداری کم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *