رسمی از پدر

ناگه تو را خواستم
چونان که کودکی مادرش را
ناگه تو را خواستم
همچو همان کودک اما مادر مرده، غمگین و تنها
من همیشه تو را خواسته‌ام
مثل تمام کودکان که مادر می‌خواهند، که من در بَرَت کودک می‌شوم

در عکسی کنار یکدیگر نشسته‌ایم و خیره به دوربین می‌خندیم
و همان عکس گونه‌هایم را خیس کرده است
در عکسی دیگر مرا به آغوش کشیده‌ای
و همان عکس مرا از همیشه تنهاتر می‌کند
به عکس‌ها که نگاه می‌کنم در همه‌شان جوانم، زیرا که عکس‌ها پیر نمی‌شوند
شبیه به عکس پدر که چهارده سال است مرده و هنوز می‌خندد

حقیقتش گیج شده‌ام
نمی‌دانم امروز بدترین روزم است یا فردا
نمی‌دانم اگر خود را بکشم گناهش بیشتر است یا اگر به زندگی بنشینم
نمی‌دانم… مثل نوشتۀ پدر در وصیت‌نامه‌اش
نوشته بود
نمی‌دانم تا کِی زنده‌ام یا کِی می‌میرم
نمی‌دانم وقتی بمیرم چه‌ها دارم و چه‌ها نه
اما عشقم را بین خود تقسیم کنید که شما عزیزان منید
من هم نمی‌دانم، درست مثل پدر

من اما اگر مردم عشقم برای کیست؟
چه از من می‌ماند به جز چند خط شعر و زیبایی‌ات در خطوط دفترم؟
چه می‌ماند جز عاشقانه‌هایی که خوانده نشد و خاطراتی که دفتر را مسموم کرده؟
چه چیزی می‌ماند که هیچ کجایش به تو مربوط نشود؟
نمی‌دانم
اما هر چه را ندانم به این یقین رسیده‌ام که دیگر عشقی از من نمانده، که تو آن را تماماً مکیده‌ای
و اگر هم مانده باشد، باز هم برای توست
که این رسم را از پدر یاد گرفتم
که عشق یادگاری ما به عزیزان‌مان است

 

اباصالح عسکرپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *