رنج لذتبخش

یک کرختی عجیب توی دست و پایم حس میکنم، کرختی‌ای حاصل از چند کیلومتر راه رفتن(به همراه ذوق‌زدگی). از این وضع ناراحت نیست، بالعکس خوشحالم.

دارم فکر می‌کنم اینکه آدم از دردش لذت ببرد چه فلسفه‌ای دارد؟

به این یقین رسیده‌ام که جهان سرشار از رنج است، رنج‌هایی خودخواسته و ناخواسته، و همین است که تفاوت ایجاد می‌کند.

معتقدم که نمود رنج در دو حالت است، یا آدم را خرد می‌کند یا رشدش می‌دهد. و برای رشد کردن باید رنج‌مان را در مسیر علاقه‌مان قرار دهیم.

زندگی خودش خالی است. به دنیا می‌آییم، عمر می‌کنیم، می‌میریم. این‌ها به تنهایی هیچ معنایی ندارند. باید کاری کرد که ارزش داشته باشد، یعنی اگر هم قرار به رنج کشیدن است در مسیر خلق یک ارزش رنج بکشیم.

آلبر کامو جایی می‌گوید:«بهتر است مرگی بدون درد اعمال شود تا دردی بدون مرگ.»

و درد تنها در لحظه‌ای ایستا می‌شود که به لذت برسد، لذتی شبیه به خلق کردن. در واقع نمی‌شود بدون رنج کشیدن لذت برد، پس بهترین راه این است که رنج‌مان را تبدیل به لذت کنیم.

مصاحبه‌ای از نویسده‌ای خواندم که می‌گفت:«برای نوشتن کتابم مجبور شدم نزدیک به پنجاه کتاب تخصصی درباره گیاه‌شناسی بخوانم، سخت بود، اما بعد از نوشتن کتاب فهمیدم که ارزشش را داشت.»

مسئله بر سر این است که چه چیزی ارزش این را دارد که برایش رنج بکشیم؟ خواندن پنجاه کتاب برای کمک در نوشتن یک کتاب دیگر؟ هر روز تمرین کردن تا رسیدن به قهرمانی؟ یا هر چیز دیگری؟

پاسخ کلی‌ای وجود ندارد، اما راه‌حل یکی است: علاقه‌تان را تعیین کنید و در راه آن رنج بکشید، در آخر این رنج تبدیل به لذت می‌شود. این رنج حقیقی‌ترین لذت است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *