شروع من با کامو!

«ببینید، دربارۀ مردی با من حرف زدند که دوستش زندانی شده بود و او هر شب برای همدلی و ابراز همدردی با او که رفاه و آسایشش را گرفته بودند، در اتاقش روی زمین می‌خوابید؛ چه کسی، چه کسی آقای عزیز، به خاطر ما روی زمین خواهد خوابید؟»

 

چهار سال یا که شاید پیش‌تر از این‌ها بود که این تکه از کتاب_سقوط_ کامو را خواندم. آن‌موقع نه کامو را می‌شناختم، نه اسمی از کتابش شنیده بودم و نه تفکرم به حد معقولش رسیده بود؛ از آنهایی بودم که شیوۀ معقول زیستن‌شان در دیوانه‌وار اتلاف کردنش بود، از آن تماما به دردنخورها!

آشنایی من و کامو به جایی برمی‌گردد که حتی در ذهن خودم هم مقطع دقیقی ندارد. اما چیزی که برایم واضح است این است که پیوند مابین من و کامو پیش از پیوندم به خواندن و نوشتن ایجاد شده. پیوند ما جایی ایجاد شد که من در کم سن‌وسالی‌ام و در اوج کودکی هم‌دغدغه‌ای را در قرن بیستم پیدا کرده بودم، بی‌آنکه حتی بدانم کیست.

خلوت کودکی‌های من همیشه به این خلاصه می‌شد که با خود فکر کنم که من بدبخت‌ترینم، کسی من را دوست ندارد و هر فکر افسرده‌بار دیگری. من وقتی این را خوانده‌ام به‌قطع به این فکر کرده‌ام که تنها نیستم، به این نتیجه رسیده‌ام که یک نفر در جایی دیگر از دنیا آن هم دلش خواسته کسی دردش را عزیز بشمارد، دلش خواسته کسی رنجش را رنج خود بداند و با خود فکر کرده که تحمل‌پذیرتر بودن زندگی رابطۀ مستقیمی با این دارد که آیا آدم کسی را دارد که او را، چنان که خودش دوست دارد دوست داشته باشد یا نه.

این پیوند زاییدۀ جایی‌ست که مفهوم ذهنیِ من از تنهایی، ذره‌ذره به سمت کامو گام برمی‌داشته بی‌آنکه حتی خود بدانم. انگار که ناف ما دو نفر را از بدو تولد به یکدیگر بسته‌اند، یا حداقل ناف من را به کامو.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *