شیوۀ صحیح قدم زدن در تاریکی

امروز با باستر(سگم) رفته بودیم بیرون تا کمی دور بزند و تخلیه انرژی شود. همینطور بدون قلاده ولش کرده بودیم وسط بیابانی که تا چشم کار می‌کرد هیچی نبود، بعدش هم آنقدر ماندیم که هوا تاریک شد. برگشتن به جز باستر صدای چند سگ از توی تاریکی آمد و بی‌آنکه درست بفهمیم چند سگ هستند و کجا هستند فقط فهمیدیم که باستر عزمش را برای دعوا جزم کرده و پا زد به دویدن.

حالا بماند که به چه ترس‌ولرز و سختی‌ای مانع از گیرودارشان شدیم اما یک چیز را خوب فهمیدم:
وقتی توی تاریکی قدم می‌زنید انتظار هر چیزی را داشته باشید و با احتیاط هرچه تمام‌تر پیش روید، نه اینکه افسار را رها کنید.

یک بار دیگر درست در همان جای امروزی موقعیتی برایم پیش آمد که نوشتم: این که آدم نداند دقیقا باید از چه بترسد بیشتر می‌ترساندش چون نمی‌تواند به هیچ چیز به طور کامل اعتماد کند.

شاید خیلی از کارها هم موقعیت‌هایی اینچنینی داشته باشند. خیلی اوقات با اینکه توی تاریکی قدم می‌زنیم اما باز هم پاهامان را محکم زمین نمی‌گذاریم. آنقدر غرق در تاریکی می‌شویم که حتی نمی‌دانیم دقیقا باید از چه بترسیم. و شاید سازوکار همه چیز نسبت به هم مشابه باشد. اگر در هر چیزی بی‌احتیاطی کنیم جوابی منفی می‌گیریم با درجه‌ای متفاوت و اگر احمقانه به قدم زدن بپردازیم سروکله‌مان می‌کند، باز هم به مقدار متفاوت.

رفتارهای مشترک نتایج مشترک دارند با بازدهی مشترک، فقط تفاوتش در این است که هر چیزی خروجی‌اش به ورودی‌اش مربوط می‌شود. ورودی شما اگر قدمی اشتباه باشد خروجی‌اش یک سر شکسته است، برای همیشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *