غم عزیز

چند وقت پیش داشتم کتاب‌باز را می‌دیدم که احسان عبدی‌پور برداشت گفت من بعضی از غم‌هایم را بیشتر از تمام شادی‌ها دوست دارم، مثل غمی که صدای نی‌انبان بر دلم می‌نشاند.

یاد شعری از هوشنگ ابتهاج افتادم که می‌گوید:

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

 ز تو دارم این غمِ خوش، به جهان از این چه خوشتر
تو چه دادی‌ام که گویم که از آن به‌ام ندادی؟

 

فکر می‌کنم همۀ ما یک غم عزیز داریم. یک غمی که اگر نباشد غمی سنگین‌تر را به دل می‌نشاند.

اینطوری است که آدم بابت آن غم باید از موسیقی‌های شاد بگذرد، با کسی حرف نزند و شرایط را مهیا کند برای غمگین بودن تا به خود نزدیک شود وعمیقاً غمگین شود که از نو قادر به زندگی کردن باشد. یک غم معنابخش، یک غم که اگر نباشد نمی‌توانی بزرگ‌ترین شادی‌ات را هم حس کنی.

با یکی از دوست‌هایم همیشه صحبت ابتدایی‌مان بعد از حال‌واحوال‌پرسی اینطوری شروع می‌شود که «غمگینم از…» و هر دفعه یک دلیلی داریم. یک بار گفت چرا بیشتر اوقات از فلان چیز غمگینی؟ الان که فکر می‌کنم خوب می‌دانم چرا، عزیزترین غمم را یافته‌ام. غمی که ارزش در لاک خود فرو رفتن را دارد و اجازه می‌دهد که شاد بودن یا فراتر از آن زندگی را حس کنی.

 

پی‌نوشت: اگر رفیقم راضی باشد یک بار باید اینجا کامل شرحش دهم چطور آدمی است، البته به اضافۀ یک عکس.


غمگین‌ید پس زنده‌اید | یادآوری یک نکته

2 thoughts on “غم عزیز

  1. چند وقته کتاب باز ندیدم. دلم براش تنگ شده:)
    و اما غم عزیز. بله. ما هم یک غمی داریم که اگر نبود شاید الان دیگر این نبودم. یک شکست که برام شروع همه چیز شد. هنوز داغش به دلمه ولی یادآوریش موتور محرکم شده!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *