فرهادِ شیرین


همین امروز عاشقی را دیدم که از فنجان لب میگرفت و به تلخیِ قهوه قول میداد که فرهادِ هیچ شیرینی نشود.
اما قهوه هم که حرف هایش را شنید کم کم سرد شد.
قهوه را سرد خورد,فرهادِ هیچ شیرینی هم نشد,اما دیگر عاشق هم نبود.
شیشه ای که سی ثانیه قبل در فنجان خالی شده بود تا سی ثانیه بعد, فرم پذیرش مرگ را پُر میکرد.

اباصالح عسکرپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *