فقدان معنا | 3 راه برای یافتن معنای زندگی

همیشه هستند روزهایی که بی‌دلیل یا بادلیل ناخوش‌احوال باشیم و هیچ عجیب نیست چون آدمی اینگونه است.

یک روز که خیلی حالم گرفته بود این را نوشتم:


اگر تمام فلاسفه را از همان اولی‌اش در یونان باستان تا همین آخرینش که الان با خود فکر کرد لابد فیلسوف شده است را بیاورید، نمی‌توانند برای زندگی من معنایی پیدا کنند.

یا اگر تمام روانشناسان از اول تا آخر علم‌شان را زیرورو کنند چیزی به غیر از دیوانه بودنم عایدشان نمی‌شود و خب اگر از تمام علوم جهان هم کمک بگیرند آخرش بر همه عیان است که این زندگی، زندگی نیست.

اینکه رابطۀ من و زندگی از کِی اینطور شده است را نمی‌دانم اما به خوبی می‌دانم آن‌که لذت می‌برد من نیستم.

برخی اوقات سر یک اتفاق کوچک از درون پوچ می‌شوم و گاهی هم با حوادث بزرگتر که خب می‌شود پذیرفت‌شان چون حادثه‌اند، اما مشکل زمانی است که بر سر هیچ غمگینی و بی‌دلیل پر می‌شوی از این حس تهوع برانگیز.

خوب که به زندگی می‌نگرم، می‌دانم سخت بودنِ زندگی تنها چیزی است که به راحتی رای اکثریت را می‌گیرد و من تنها کسی نیستم که دلش می‌خواهد کمی هم که شده این بازی آسان‌تر شود. اما فکر کنم عمدۀ درد انسان از این است که نمی‌تواند بپذیرد. نمی‌تواند بپذیرد که مغزش برای بقا طراحی شده، نه شادی. و زنده بودن یعنی درد کشیدن.

اصلاً نمونه‌اش خودم که صد بار از صد جا شنیده و خوانده‌ام که باید پذیرفت این بازی کثیف را و باز نمی‌پذیرم و تن می‌دهم به دردمند بودن.

اینکه دیگران چطور حال‌شان خوب می‌شود ربطی به من ندارد اما مُسکِّن من بدبختی مشترک است. یعنی بگردم یک نفر را پیدا کنم که هم‌عمق خودم در این چاه فرو رفته باشد و هنگامی که از بوی آن حرف می‌زنم بداند چه می‌گویم. دلم می‌خواهد یکی باشد که بفهمد در آن لحظه چقدر دلم اشک می‌خواهد.

مثلاً اکنون دلم می‌خواهد بروم پیش احمدرضا احمدی و یک جا جمع شویم و دسته‌جمعی آه بکشیم و آه بکشیم. بعد که آه کشیدن‌مان تمام شد، بروم پیش سیدعلی صالحی و اصرار کنم که شعر بخواند و او بخواند:

«چقدر خسته‌ام

از مرور این همه خواب و تحمل این همه اندوه!

دلم می‌خواهد پایان همۀ جملات جهان

یک علامت تعجب بگذارم و خودم را خلاص کنم!»

و بعد دوتایی تعجب کنیم، علامت تعجب بگذاریم و خود را خلاص کنیم.


اینکه شرحی از آن روز دهم هیچ لازم نیست و همین که بگویم سرگردان بودم خودش کافی است و البته نمایان.

انسان همیشه در گوشه‌گاهی از زندگی‌اش هم که شده فقدان معنا را چشیده است و کَس نیست که درد بی‌هدفی آزارش نداده باشد.

اینکه معنای زندگی چیست قطعا برای من و شما تفاوت دارد. من هنوز شاهکار ادبی‌ام را خلق نکرده‌ام و مدال‌های بسیاری هست که هنوز به گردن نیانداخته‌ام و خب شما هم احتمالا بامعناترین هدف زندگی‌تان جایی در پیش رو است نه پشت سر.

 

اما چطور معنای زندگی‌مان را کشف کنیم؟

 

1-عزیزترین رنج‌تان را انتخاب کنید

داستایفسکی:
من تنها از یک چیز می‌ترسم و آن این است که شایستگی رنج‌هایم را نداشته باشم.

انسان چه بخواهد چه نخواهد همیشه در بنیادی‌ترین بخش وجودش رنج‌هایی وجود دارد که غیرقابل انکارند و درمان ناپذیر. اما آدم باید برای چه چیزی رنج بکشد؟ انتخاب اینکه در راه چه هدفی سختی را به جان بخریم خود به تنهایی بخش زیادی از معنای زندگی‌تان را نمایان می‌کند.

یادم است دو سال پیش مسابقه داشتم و اینقدر برایش تمرین می‌کردم که پیش می‌آمد بعد از تمرین حتی قادر به عوض کردن لباس‌هایم یا راه رفتن نباشم و این یک حقیقت است که اکنون دیوانه‌وار دلتنگ آن رنج لذت‌بخش هستم. لذت‌بخش است چون نسخه‌ای بهتر از انسان را رقم می‌زند.

معنای زندگی در رنج‌هایی است که شما را رشد می‌دهند.

 

2-بزرگترین شادی‌تان را انتخاب کنید

شاید این دو را را در تناقض با یکدیگر ببینید اما اینطور نیست. اصلا برمی‌گردم سراغ همان مثال قبلی. درست است روزهایی می‌شد که از درد و فشار خستگی ناه تکان خوردن نداشتم اما هرگز از این ماجرا ناراحت نبودم.

اگر رنج‌تان را به درستی انتخاب کنید شادی حقیقی را هم تجربه می‌کنید و بالعکس.

 

نیچه:
کسی که چرایی زندگی را یافته است، با هر چگونگی‌ای خواهد ساخت.

 

یافتن معنای زندگی چیزی است شبیه به همین نقل‌وقول نیچه. کافی است بدانید چرا می‌خواهید یک کاری را انجام دهید و بعد چگونگی آن برای‌تان آسان می‌شود.

انسان برای انجام ندادن یک کار به بهانه نیاز دارد و برای انجام دادنش به دلیل.

ببینید انتخاب‌تان را می‌توانید با دلیل موجه کنید یا نه. اینکه آدم بدون هدف کار کند شبیه به حکایت مردی است که روزها گودال می‌کند و شب‌ها پرشان می‌کرد و هر کس می‌پرسید چرا این کار می‌کنی، می‌گفت می‌خواهم بیکار نباشم.

اگر بیکار نیستید به این معنا نیست که دارید کاری می‌کنید.

امروزه اگر شما به برادرتان که در اتاق روبه‌رویی است، بگویید بیا، می‌گوید کار دارم و یحتمل دارد اینستاگردی می‌کند تا اینکه خود را به کاری ارزشمندتر مشغول کند و این نوع از کارهای بیهوده همه‌گیر شده است.

 

3-از دیگران کمک بگیرید

با قاطعیت هر چه تمام می‌توانم بگویم اگر همین الان از دوستان و آشنایانم بپرسید من قرار است چکاره شوم دو چیز را می‌گویند، نویسنده یا بوکسور. حتی اگر هیچ یک را نشوم.

همیشه بخشی از وجود ما توسط دیگران بهتر دیده می‌شود تا خودمان. این را شنیدم که آدمی می‌تواند با چشم‌هایش دیگری را به طور کامل ورانداز کند و همیشه به دیگری بینا است اما هرگز نمی‌تواند به طور کامل به خودش بنگرد، از چشم‌هایش که در سرش جا گرفته‌اند تا تمام خوبی و بدی‌هایی که خواسته یا ناخواسته کتمان‌شان می‌کند. بخش زیادی از اولویت‌های ما هم در روزمره‌هایمان دفن شده و اگر کسی نباشد که آنها را به یاد ما بیاورد برای همیشه فراموش‌شان می‌کنیم.

 

ویکتور فرانکل می‌گوید:
معنای زندگی از فرد به فرد، روز به روز و ساعت به ساعت در تغییر است. هیچ معنای انتزاعی که انسان عمری را صرف یافتنش کند وجود ندارد. خود فرد پاسخگوی زندگی خویش است. همان زندگی که او خود وظیفه دار و مسئول آن است. انسان خود انتخاب می‌کند در برابر چه چیزی یا چه کسی تا چه حد مسئول است.

 

اینکه گاهی احساس گم‌شدگی کنید هرگز عجیب نیست. خواسته‌ها و توقعات شما در هر برهۀ زمانی می‌تواند متفاوت از پیش باشد.

به خوبی یادم است پارسال که انتخاب رشته می‌کردم اولویت اولم را زدم رشتۀ انسانی و دومی را زدم هنر اما امسال که بیشتر با خودم سروکله زدم، فهمیدم معنای زندگی من بیشتر از مقدار آغشتگی علوم انسانی به هنر آغشته است و باید بستری بهتر تا رسیدن به معنای زندگی‌ام فراهم کنم.

اگر معنای زندگی‌تان همیشه ثابت است یعنی معنایی وجود ندارد. انسان اگر معنایی بیابد حداقل کاری که می‌کند نزدیک کردن خود به آن است.

پس سعی کنید معنای زندگی‌تان را طوری بنا کنید که اشتیاق‌بخش شما برای حرکت باشد.


 

چگونه نفرت‌انگیز باشیم | نفرت‌انگیزیِ مثبت

عمل‌گرایی | چگونه عمل‌گرا باشیم؟

اصل اضافه بار | پیشنهادی برای رشد

2 thoughts on “فقدان معنا | 3 راه برای یافتن معنای زندگی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *