قصۀ نیش خوردنم

یک ساعت پیش بود، دقیق‌تر اگر بگویم یک ساعت و سه دقیقه پیش بود که یک زنبور عزمش را جزم کرد تا ببیند بال‌های او سریع‌ترند یا پاهای من و بعد از برنده شدن از بابت پیروزی سه جای بدنم را نیش زد.

من را در تمام عمرم فقط یک زنبور نیش زده بود که آن هم از زنبورهای بدبخت بیچارۀ عسل بود که بعد از نیش زدنت خودشان هم به درک می‌روند. از زنبور عسل نه اما از تمام دیگر انواعش ترسانم.

البته تقصیر خودمان هم هست، هر سال از اول اردیبهشت یک گله زنبور می‌آیند یکی از سوراخ‌های دیوار بیرونی خانه را کندو می‌کنند و هر سال هم ما به هیچ جای‌مان نمی‌گیریم که برای همین است این از خدا بی‌خبرها باز به تکرار می‌نشینند.

داشتم روی حیاط تمرین می‌کردم که این اتفاق افتاد. گوشی‌ام را گذاشته بودم گوشۀ حیاط و همین که خم شدم برش دارم صدای وزوز زنبوری که از پیش می‌دانستم زرد است در گوشم پیچید و من روی همان حالت خمیده تمام تلاشم را کردم که مثل یک تازیِ در حال شکار سریع بدوم اما زنبور آنقدر خوب بر سرم سوار بود که وزوز کردنش کم که نشد هیچ، لحظۀ آخر از جایی در پنج سانتی‌متریِ گوشم شنیده شد و سه جای شانه‌ام را نشانه رفت.

من اما با تمام حرف و حدیث‌هایی که می‌گویند با ترست اگر روبه‌رو شوی می‌دانی پوچ است به این راضی نیستم که زنبوری از نو بیاید حتی برای یک بار نیشم بزند. بحث سر این است که یک جایی آدم اگر با ترس‌هایش روبه‌رو شود ترسوتر می‌شود، دفعه بعد را سریع‌تر فرار می‌کند، سال بعد سوراخ هر سالۀ زنبورها را پر می‌کند، به آتش می‌کشد یا حداقلش این است که مثل دفعه‌های قبل نیست که به هیچ جایش نگیرد. بعضی از ترس‌ها را هر چقدر بیشتر بشناسی ترسناک‌تر می‌شوند.

ده سال پیش که تازه آمده بودیم در این محله‌ای که الان هستیم به جز خانۀ ما کلا سه خانه وجود داشت. این منطقه اولش جایی بود شبیه لوت، خشک، لخت، بی آب و بی برق، و ما، همین آدم‌هایی که یکی‌یکی اضافه شدیم به جمعیت یک محله آبادش کردیم.

یادم است یک شب ساعت دوازده شب بود که صدایی تق‌تق می‌زد به پنجرۀ اتاق برادرم و ما همه خود را با هزارویک دلیل راضی کردیم که صدای باد است. بار دیگر این قصه تکرار شد و ما این بار بیشتر اصرار کردیم که باد است با اینکه در انتهای دل‌مان ذره‌هایی از شک در حال بالا آمدن بود و اما بار سوم بود که یک نفر شروع کرد به پریدن روی سقف به یقین رسیدیم که امنیت جانی در آن منطقه هیچ است و خواب آرام رویایی شد در دوردست. فهمیدیم آدم اگر به این باور برسد که یک ترس در واقعیت ترسناک‌تر از چیزی است که در خیال تصور کرده ترسوتر می‌شود.

نه که فکر کنید دارم شور می‌دهم قصۀ نیش خوردنم را اما از بعضی ترس‌ها نترسیدن، واقعا ترسناک است. ترسناک است ادای شجاع‌ها را در آوردن وقتی که حکم ترسیدن است. دیوانگی است جایی که باید عقب‌نشینی کنیم رو به جلو برویم. یک جایی باید به این نتیجه برسیم که ترسو بودنِ به موقع یک هنر است نه اینکه قرار باشد تبدیلش کنیم به شجاعت و نقاط قوت و از این حرف‌ها، که این کارها اگر به موقع نباشند، حماقت‌اند.

2 thoughts on “قصۀ نیش خوردنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *