ما همه تنهاییم

جمعه، از پنجره به داخل می‌ریزد و غمِ تمام هفته را در اتاق می‌افشاند.
بادِ سرد، شلاق‌وار خود را بر تن می‌زند و موها به احترام سرودش خبردار می‌ایستند.
خود را در آغوش می‌گیرم و دلتنگ خویش می‌شوم.
من، از من فراری‌ست.
دیرگاهی‌ست که زندگی را از خود کوچ کرده‌ام و در پشت هر کوهی، عشایرگونه بانگ سر می‌دهم تو، هی تو، کجایی؟
و کوه شاید به تکرار بنشیند اما به پاسخ هرگز.

صدای ناله‌ی‌ سگ‌ها خود را با باد می‌آمیزد و دیوار را به رنگ دلتنگی پر می‌کند.
غم، به سانِ پیاز خود را لایه لایه کنار می‌زند و با مرکزی‌ترین لایه خود که غریبگی‌ست رایحه‌ای از بغض را بر گلو می‌نشاند.
سهراب رختش را بر تن می‌کند و زمزمه‌کنان در من می‌خواند:
«دیر زمانی است روی شاخه‌ی این بید
مرغی نشسته کو به رنگ معماست
نیست هم‌آهنگ او صدایی، رنگی
چون من در این دیار، تنها، تنهاست.»
آری ما همه تنهاییم، گاه با خود و گاه با دیگران…
و این قاعده بازی‌ست.

اباصالح عسکرپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *