مثبت‌اندیشی و به فنا رفتن

از چندتا از بچه‌ها پرسیدم از زندگی‌تان راضی‌اید و خب همه هم راضی بودند.(چه خوب)

بعد پرسیدم خب چه کارهایی انجام می‌دهید تا به این رضایت برسید و دائمی شود. یکی‌شان گفت:«همینی که هست را پذیرفته‌ام و کار خاصی نمی‌کنم.» یکی دیگر گفت:«بیشتر خوابم و فیلم می‌بینم.» و بقیه هم جواب‌هایی از همین قبیل دادند و وجه مشترک همه‌شان یک چیز بود در خاطرم:«زندگی به خودی‌خود قشنگه.»

قبول دارم که زندگی قشنگ است و زیبایی‌هایش هم فراوان اما خلأ درونی را نمی‌شود با ازدحام بیرونی پر کرد. سعادت آدمی در خلق کردن است، در استفاده صحیح و روند رو به رشد است، نه به اینکه درجا بزند و مصرف‌کننده‌ای صرف باشد که فکر می‌کند زندگی زیباست و چشمش را روی همه ببندد.

به یکی از همین بچه‌ها گفتم تصمیمت برای شغل آینده چیست و یک شغلی را نام برد. بعد پرسیدم اگر این یکی نشود چه و هیچ ایدۀ دیگری نداشت و جالب این است که برای همان تک اولویتش هم هیچ تلاشی نمی‌کند.

من مخالف سرسخت مثبت‌نگری‌ام، و همین‌طور منفی‌نگری. آدم باید واقع‌بین باشد. حقیقت جهان این است که آدم باید تلاش کند و دست‌وپا بزند تا به اهدافش برسد. اگر قرار باشد همه چیز را خوب ببینیم قرار نیست همه چیز خوب پیش رود.

نیمۀ پر لیوان را دیدن گاهی مانع از این می‌شود که متوجه شویم لیوان از سم پر شده است.

آدم باید بر تعادل استوار کند زندگی‌اش را. باید خوبی‌ها را ببیند و بدی‌ها را هم. نمی‌دانم ومن واقع‌بین هستم یا منفی‌نگر اما دانسته‌ام که باید تلاش کنم و همین به زندگی‌ام معنا بخشیده است و همین هم مرا در دید دیگران افسرده و منفی‌نگر جلوه داده است.

چیزی که من راجع به خود فکر می‌کنم این است که حقیقت جهان را با تمام خوب و بدش پذیرفته‌ام و می‌دانم با هیچ کاری نکردن هیچ چیز عاید نمی‌شود و اینکه نگاهم را به زندگی تغییر دهم و مثبت‌نگر باشم برای من به این معناست که خودم را رها کرده و افسار به دست زندگی دهم و این بی‌عملی شاید بزرگ‌ترین آفت در زندگی انسان باشد.

افراط در مثبت‌نگری تنها چیزی که به ارمغان می‌آورد نابودی زندگی‌ست.

4 thoughts on “مثبت‌اندیشی و به فنا رفتن

  1. یکی از دوستانم درباره ی آدم ها می گوید «از دید من همه شان خوب هستند. مگر خلافش ثابت شود»
    جمله ی خوبی است. اما رفیقم برای بقیه جنبه های زندگی همین رویکرد را پیش گرفته.
    «همه چیز خوب پیش خواهد رفت مگر خلافش ثابت شود»
    من بیشتر اوقات بدترین حالت های ممکن را ارزیابی می کنم و نظری به حالت ها خوب ندارم. بر اساس
    همین اتفاق های احتمالی بد، بهترین روش را برای انجام آن کار می گیرم.
    رفیقم و بقیه رفقایم می گویند تو منفی بافی. همیشه اتفاقات وحشتناک آینده را مجسم می کنی.
    گاهی فکر می کنم آنها به من می گویند منفی باف چون دوست ندارند اتفاقات افتضاح آینده را ببینند و بپذیرند.
    از آنجایی که همه شان اهل سفسطه هستند بی خیال توضیح معنای «منفی باف» می شوم و سر راست می گویم:
    اگر منفی بافی باعث می شود فلان کار را بهتر انجام بدهم پس ضررش چیست؟
    گرچه خودم به این می گویم واقع بینی نه منفی بافی

    1. دقیقا. اگه باعث بهتر عمل کردن و کمک میشه پس چه خوب که باشه.
      و اینکه من هم فکر میکنم این شیوه اگاهانه و روشن‌تری برای ادامه دادن هست و از دید من این به واقع‌بینی نزدیک‌تره.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *