مرگ گاهی بدون پیر شدن می‌رسد

باد می‌وزد و پوستم را از تن جدا می‌کند

باد می‌وزد و استخوان‌هایم یکدیگر را در آغوش می‌گیرند

باد می‌وزد و من را با خود می‌برد

در پای چپم دردی را حس میکنم ناشی از نرسیدن

و در پای راستم خستگی‌ای از تمام عمر

در من دردهایی‌ست از هفت نسل پیش

و سرم پر از پوکۀ جنگ‌هایی‌ست که شرکت نکرده‌ام

می‌روم جلوی آینه و آینه می‌شکند

خم می‌شوم و از روی زمین تکه‌های خودم را جمع می‌کنم

و نگاه می‌کنم به شناسنامه تا مطمئن شوم جوانم

غافل از اینکه مرگ گاهی بدون پیر شدن می‌رسد

اباصالح عسکرپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *