مشکل این روزهای من

این روزها انگار آفت زده کارم را و همینطور روبهه‌روز احساس بدتر شدن می‌کنم.

این را قبول دارم که هفتۀ سختی را پشت سر گذاشتم اما از یک جایی به بعد خیلی چیزها را خودت تعیین می‌کنی، نه دیگران و نه دیگر چیزها. فکر می‌کنم چون می‌فهمیدم قرار است همه چیز سخت شود من هم ذهنم را اینطوری آماده کردم که هر چقدر دوست داری به خودت اجازۀ گند زدن بده و بعد هم همه چیز را بنداز تقصیر شرایط.

یک ماه است ایدۀ مقاله می‌نویسم بدون نوشتن حتی یک مقاله.

ده‌ها داستان خواندم و به تعداد انگشت‌های یک دست هم داستان ننوشته‌ام.

چند دفتر شعر خواندم و خودم انگشت‌شماری شعر گفتم.

و…

فکر میکنم اساس مشکل از این است که آدم به خودش اجازه دهد همه چیز را حتی برای لحظاتی هم که شده ول کند و آسان بگیرد. زندگی نبردی است که باید سراسر در آن به جنگ برای بهتر شدن مشغول باشیم. اگر لحظه‌ای غافل شویم لحظات بیشتری را در ادامه از دست می‌دهیم.

شاید هم اینطور نباشد، اما باید یک طوری خودم را جمع کنم، این من گند زده را که از هیچ لحاظی احساس خوب بودن نمی‌کند.

چیزی که می‌دانم این است که زندگی سخت بوده، هست و خواهد بود، اما چیزی که عمیق‌ترین باورهایم را شکل می‌دهد این است که زندگی یعنی سخت‌جان‌تر از سختی‌ها بودن.

همین. امیدوارم خوب برگردم به خودم.

2 thoughts on “مشکل این روزهای من

  1. امیدوارم که زودتر برگردی به مسیر:)
    تناها نیستی. منم زیاد اینجوری میشم. یهو اصلا مغزم خالی می کنه و همه چیز به نظرم چندش میشه. ولی همونطور که گفتی مهم اینه که آدم ادامه بده. همین که نمیذاری چراغ این وبلاگ خاموش بمونه یه تلاش بزرگه که نمیذاره زیاد از مسیر خارج بشی. آدم گاهی تنلیش میشه گاهی واقعا حالش خراب میشه. خستگی با اینا فرق داره و آدم باید اتفاقا وقتی حالش خرابه یکم بیشتر خودش سخت بگیره. من خودمو مجبور میکنم بیشتر بنویسم و دنبال ریشه هاش میگردم. بعدش هم اون وسط میزنم زیر گریه و یکی دو روز بعدش کم کم حالم خوب میشه. چند وقت یه بار انگاری باید روحمون رو سم زدایی کنیم:)

    1. چه کامنت خوبی واقعا، احساس همراه داشتن کردم. ممنونم.
      دقیقا. گاهی باید سم‌زدایی کنیم. و این خستگی واقعا با حال بدی فرق میکنه.
      اینجا خونه‌ام شده واقعا. وقتی نیستم دلتنگشم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *