من آدمش نیستم.

از دور صدا زد بایست. ایستادم, اما زورم داد. تنها اومده بودم و می‌خواستم تنها باشم.
چند ثانیه بعد رسید. گوشی رو داد دستم و گفت زنگ بزن عذری. زنگ زدم. جواب داد.
گفت سلام خوبی؟ چند ثانیه بعد هم با تاکید گفت زیاد غذا بخور که زود خوب شی و بعد قطع کرد. معلوم بود دوستش داره.
فکر کردم تموم شده, رفتم. اونم اومد.
از نو رفتم, بازم اومد.
فهمیدم میخواد بیاد, پس حرف زدیم.
می‌گفت پیر شدم. دیگه جلوی پام رو هم نمی‌بینم, البته اگه نمی‌گفت هم معلوم بود.
می‌گفت آدم اینطوریه.
شصت, نشست.
هفتاد, افتاد.
ناراحت بود که پیر شده, آخه خودشم هفتاد ساله شده بود.
می‌گفت چشمام آب مروارید دارن, رفتم عینک خریدم صد و چهل هزار تومن به دردم نخورد فقط پولم رفت.
بعد گفت عینک خیلی گرون شده, نه؟
گفتم اره همه چیز گرون شده.
گفت راستی آمریکا چطور شد؟
گفتم نمی‌دونم, تلویزیون نمی‌بینم.
گفت عجب!
به خودم گفتم مگه عجیبه؟ اما به اون نگفتم, اگه عجیب نبود نمی‌گفت.
بعد چشماش خسته شد و ایستادیم.
گفت دلم میخواد روزی که دیگه نمی‌بینم, بمیرم. آخه یه آدم کور به درد چی میخوره؟
چیزی نگفتم.
از دوباره گفت به درد می‌خوره؟ فهمیدم میخواد جواب بدم, خندیدم, اما فهمید چی گفتم.
دفتر داخل دستم رو که دید گفت آدم بی‌سواد مثل کور می‌مونه, خوبه که سواد داری.
خندیدم, از روی رضایت.
موقع برگشتن هنوز ناراحت بود, درست مثل قبلش و احتمالا مثل بعدش.
اما من خوشحال بودم. شاید از ناراحتی‌هاش یا شایدم… نمی‌دونم من که همینطور الکی خوشم. اصن ولش کن…
رسیدیم جلو خونه, گفت اینجا خونه پسرمه اما فکر کن خونه خودته بیا بشین.
فهمیدم دلش میخواد منم تعارف کنم. اما می‌ترسیدم, اگه می‌اومد چی؟
گفتم ممنون شما بفرمایید, لحنم سرد بود, اونقدری که اگه میخواست بیاد هم پشیمون شد.
گفت ممنون خدافظ.
گفتم خدافظ.
رفت.
اومدم.
به خودم گفتم از این به بعد از یه جای دیگه برم که تنها باشم.
نه که خوش نگذره, اما می‌دونی, من آدمش نیستم.
من برای تنهایی ساخته شدم, انگار اونطور همه چیز بهتره.

اباصالح عسکرپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *