من همه چیز را با هم می‌خواهم

آن قدیم یا حداقل تا زمانی که من به دنیا آمدم چیزی به اسمِ سونوگرافی وجود نداشت. آن موقع اگر خدا می‌خواست بچه پسر بود و اگر نمی‌خواست دختر. و من هم اگر پسر شدم نصفش خواستِ خدا بوده و نصف دیگرش دست کروموزوم‌ها.
مادر می‌گوید آن زمان بچه که به دنیا می‌آمد فقط یک ملاک برای تعیین جنسیت وجود داشت، می‌پرسیدند آنتن دارد یا نه؟ اگر آنتن داشت همه کِل می‌کشیدند و اگر نداشت صبر می‌کردند که مادر از بستر بلند شود تا کمی بعد به امید یک پسر، وارد دورۀ بارداری جدید شود.
مادر در سومین بارداری پیاپی‌اش من را زاییده. اگر نمی‌زایید پدر بی شک زن می‌گرفت، همانطور که عمو و پدربزرگ گرفتند. این قانون‌شان است. تا سه نشه بازی نشه.
مادر می‌گوید وقتی من را به دنیا آورده جانِ حرف زدن را هم نداشته اما از خوشحالی کِل کشیده است. هیچوقت ندانستم از این خوشحال بوده که من به دنیا آمده‌ام یا از اینکه قرار نیست پدر زن بگیرد؟ یا شاید هم هر دو.
می‌گویند حال پدر هم بعد از اینکه من به دنیا آمدم، خریدنی بوده. سه روز و سه شب یه کله مهمانی گرفته و خرج داده.
.
.
.
مایع عسل مانند را بر روی شکمش می‌مالد و دستگاه را هی روی شکم حرکت می‌دهد.
مادر می‌پرسد سالم است؟
دکتر می‌گوید سالم است.
مادر می‌گوید خب خدا را شکر. مهم‌تر از همه سلامتی است.
مادر می‌پرسد دختر است یا پسر؟
دکتر می‌گوید پسر.
و این بار راضی‌ام قسم بخورم که بیشتر از خبر سلامتی‌اش خوشحال شده.
من اما خدا را شکر نمی‌کنم. سلامتی هم برایم مهم نیست. خوشحال هم نیستم. من دلم از همان اولش دختر می‌خواست، نه پسر.
مادر به خواهر زنگ می‌زند و از این طرفِ خط می‌خندد و کِل می‌کشد. مادر ساکت می‌شود و حالا خواهر از آن طرف خط کِل می‌کشد. مادر قطع می‌کند و صدیقه در خانه به معصومه می‌گوید که بچه پسر است وحالا آن دو از آن طرفِ شهر با هم کِل می‌کشند.
من اما هر کس نداند، می‌گوید این کِل‌ها را برای عزایم می‌کشند.
از روی تخت که بلند می‌شود قیافه‌اش داد می‌زند که او هم دختر می‌خواهد. همه چیز را هم دخترانه گرفتیم، از رنگ‌ها گرفته تا اشیا.
مادر که بیرون می‌رود از دکتر می‌پرسم شرایط سِقط بچه چیست و بعد که مادر می‌فهمد گریه می‌کند و کِل می‌کشد.
من اما به این فکر می‌کنم که پس از کمی استراحت، وقتی حالِ زنم بهتر شد، دورۀ بارداری جدیدی را حواله گردنش کنم. خودش هم راضی‌ست، به خدا قسم که راضی‌ست. او هم عاشق دختر است. نُه ماه که سهل است آن را نُه سال هم که شده در شکم نگه می‌دارد تا مادرش شود.
.
.
.
دکتر می‌گوید دو قلو است. یک دختر، یک پسر و من تازه می‌فهمم از همان اول در آرزوی چنین اتفاقی بودم. حالا مادر کِل می‌زند و عروسش هم همراهی می‌کند. من هم این بار واقعا خوشحالم.

من همه چیز را با هم می‌خواهم. دختر با پسر. مادر با همسر و همین جفت شدن‌های شادی‌بخش. اما مهم‌تر از همه چیز سلامتی‌ست. نکند فکر کرده‌اید من یک جنسیت‌زده‌ام؟

اباصالح عسکرپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *