نهایت فلاکت

یک بار توی جلسات نویسندگی خلاق این سوال مطرح شد که نهایت فلاکت چیست و هر کسی تعریف خاص و مختص به خودش را نوشت و این هم شد جواب من:

نهایت فلاکت چیزی نیست جز قدر خود را ندانستن و برای خود کافی نبودن. چون انسان در این بازه‌ی زمانی هیچ چیز را کافی نمی‌بیند و دلیلش این است که خودش هم برای خودش کافی نیست و این مثل این است که برای پر کردن ظرف سوراخ شده‌ای تلاش کنیم و مهم نیست در آن آب بریزیم یا چیزهای با ارزش‌تر زیرا ظرفی که سوراخ است محکوم به خالی بودن می‌باشد، همانطور که انسانی نتواند برای خودش کافی باشد دیگر چیز ها هم برایش کافی نیست و هر چه داشته باشد از سوراخی به نام کافی نبودن از دست‌شان می‌دهد و این چرخه آنقدر ادامه پیدا میکند که انسان حتی از تلاش برای پر کردن حفره‌های خود هم دست می‌کشد.

رنج‌هایی که از عشق نورزیدن به خود به ما نایل می‌شود در ما حفره‌های عمیقی ایجاد می‌کند که برای پر کردنشان هیچ بیل یا کلنگی کمک کننده نیست بلکه در گوشه‌ای نامعلوم از ذهن است که باید برای کافی بودن خود تصمیم بگیریم.

اول باید برای خود و بعد برای دیگران کافی باشیم مانند توپی که بادش را در خود نگه میدارد تا شوت بخورد، البته ما برای شوت خوردن نیستیم اما برای هر کسی در این جهان کاری ساخته شده است.کار توپ شوت خوردن است، تو هم کار خودت را پیدا کن و برایش تلاش کن.

مهم‌ترین امر این است که آدم بداند برای چه چیزی ساخته شده و قرار است به چه چیزی برسد و به چه چیزی تبدیل شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *