هدایت

هیچ کس نمیتواند پی ببرد. هیچ کس باور نخواهد کرد، به کسی که دستش از همه جا کوتاه بشود میگویند: برو سرت را بگذار بمیر. اما وقتی که مرگ هم آدم را نمیخواهد، وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم میکند، مرگی که نمیآید و نمیخواهد بیاید …!

همه از مرگ میترسند، من از زندگی سمج خودم.

چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمیخواهد و پس میزند! تنها یک چیز به من دلداری میدهد، دو هفته ِپیش بود، در روزنامه خواندم که در اتریش کسی سیزده بار به انواع گوناگون قصد خودکشی کرده و همه مراحل آن را پیموده: خودش را دار زده ریسمان پاره شده، خودش را در رودخانه انداخته، او را از آب بیرون کشیده اند و غیره… بالاخره برای آخرین بار خانه را که خلوت دیده با کارد آشپزخانه همه رگ و پی خودش را بریده و ایندفعه سیزدهم میمیرد!

این به من دلداری میدهد!

نه، کسی تصمیم خودکشی را نمیگیرد، خودکشی با بعضیها هست. در خمیره و در سرشت آنهاست، نمیتوانند از دستش بگریزند. این سرنوشت است که فرمانروایی دارد. ولی در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده ام. حالا دیگر نمیتوانم از دستش بگریزم. نمیتوانم از خودم فرار کنم.


همینطور داشتم توی گوگل هر چی به مغزم می‌رسید را سرچ می‌کردم تا اینکه نفهمیدم چه شد و رسیدم به نوشته‌ای از صادق هدایت. صادق‌ترین نوشته‌ای بود که شاید در این ایام هر آدمی بتواند حسش کند و حیفم آمد از اشتراک‌گذاری‌اش دریغ کنم.

برای خواندن نوشتۀ کامل اینجا کلیک کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *