همراه بودن با زمان

همین نیم ساعت پیش بود که برق رفت و چون کم پیش می‌آید که برق‌ها بروند اما طولانی می‌روند پیش خودم حساب‌وکتاب کردم و گفتم پس به پست امشب سایت نمی‌رسم و به جایش در ذهن شروع به نوشتن پست فردا که قرار بود تاریخ امروز را بخورد، کردم.

حالا اما نشسته‌ام جلوی کامپیوتر و پشت سر هم کلمات را برای همین امشب ردیف می‌کنم. به قطع اگر فقط نیم ساعت دیگر قطعی برق ادامه داشت الان خواب بودم. دارم به این فکر می‌کنم که چقدر از برنامه‌هامان را سر همین مکث‌های کوتاهِ در مسیر انداخته‌ایم برای فردا یا که کلاً حذف‌شان کرده‌ایم؟!

فهمیدم که نیاز نیست حتما قدم‌های بزرگ برداریم تا از این موانع بگذریم، خیلی از این موانع با اندک صبر و ایستادگی‌ای از بین می‌روند و بعد از نو می‌توان به حرکت ادامه داد. اگر خیلی به قدم‌های بزرگ فکر کنیم آخرش یک‌جا به جر خوردگی می‌رسیم، به جایی که دیگر از همین قدم زدن هم می‌افتیم.

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم این اتفاق بار اول نبود که رخ داد. بار اول نبود که اینقدر راحت وا دادم و اجازه دادم کل برنامه‌ام به فنا رود(می‌خواستم کتاب‌خوانی شبانه را هم انجام ندهم.) اما خب برق به موقع امد و من را هم گرفت. طوری شوکم داد که فهمیدم همیشه باید با حقایق گام برداشت، نه تنها با پیش‌فرض‌های ذهنی‌ای که خودمان همانطور که دوست داریم چیدیم‌شان.

این برق‌رفتگی امشب یک نکته را باز یادآوری کرد: همراه بودن با زمان مهم‌تر از پیشبینی کردن آن است. این حال استمراری است که اهمیت دارد نه پس و پیشش.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *