وابسته‌سازی روحی

همیشه وقتی کارم لنگ است و گیج شده‌ام فقط یک راه برای برگشت به روال همیگی‌ام دارم: وابسته‌سازی حال روحی‌ام به کارها.

در اصل هم اینطور است که خب وابستگی زیادی میان آدم و کارهایی که انجام می‌دهد وجود دارد اما چگونگی جا انداختن این حس و مقدارش در هر کس متفاوت است. وقتی من این را می‌گویم برایم اینطور است که کمیت‌افزایی می‌کنم تا نقش هر چیز پررنگ‌تر از پیش شود.

کمیت همواره برای من در اولویت است و انگار همیشه هم راهکار است. الان برای بیشتر نوشتن تصمیم گرفته‌ام که هر روز شرح حالی از خودم بنویسم. کاری متفاوت از آزادنویسی‌ها و روزمره‌نویسی‌هایم. قصدم این است که دقیق به خودم بفهمانم چطورم و در چه وضعی سِیر می‌کنم. از این طریق، هم به آگاهی‌ای نسبت به خودم میرسم که موجب سرخوشی می‌شود و هم به هدف دیگرم که افزایش کمیت کار است رسیده‌ام.

یا حتی در شیوه‌ای دیگر وقتی به حسی عجیب در خودم برمی‌خورم شروع به نقاشی کشیدنش می‌کنم. مهم نیست نقاشی حاصل از آن حس چه چیزی می‌شود و چه کیفیتی دارد مهم اسن است که برون‌ریزی‌ای از درونیاتم صورت می‌گیرد و به گونه‌ای عواطفم عینیت می‌گیرند و این همواره با اینکه موجب درک‌پذیرتر شدن حالاتم برای خودم می‌شود باعث پیشرفت در نقاشی کشیدن هم می‌شود.

مهم این است پیوندی از درون با عملی در بیرون صورت بگیرد. در این حالت شاید بشود گفت روح ادم افسار را به دست می‌گیرد و جسم را به فعالیت وامی‌دارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *