وفاداری به مفهوم کار با تغییر مسیر

در مصاحبه‌ای از فروغ فرخزاد خواندم که می‌گفت:«به نظر من حالا دیگر دورۀ قربانی کردن مفاهیم، به خاطر احترام گذاشتن به وزن گذشته است… باید واقعی‌ترین و قابل‌لمس‌ترین کلمات را انتخاب کرد، حتی اگر شاعرانه باشد، باید قالب را در این کلمات ریخت، نه کلمات را در قالب.»

این را می‌شود خیلی فراتر از شعر در نظر گرفت. می‌شود زندگی‌اش کرد، در معانی مختلف. اصل بر بودن در مسیری خاص نیست، اصل در پی چیزی خاص بودن است، آن هم به شیوه‌ای که _گاها_ می‌تواند خارج از هر چارچوبی باشد.

استفان گایز می‌گوید:«از سال‌های ابتدایی زندگی یک کودک، به او گفته می‌شود که داخل خطوط رنگ‌آمیزی کند و اگر از خط بیرون بزند نقاشی‌اش غیرقابل قبول است. این همان کمال‌گرایی و طرز تفکر محدودکننده است.»

پایبند بودن به اصولی خاص می‌تواند مفید باشد اما پایبند بودنی دائمی، بدون تغییری در چگونگی کارکرد، کم‌کم تبدیل به درجا زدن و ایستا شدن در مسیر می‌شود. تکرار طوطی‌وار یک سری اصل به چیزی جدید ختم نمی‌شود، در نقطه‌ای از مسیر به تغییر جهت‌هایی لازم است. یعنی در نهایت باید تغییری ایجاد کرد و به شیوۀ منحصر به خود دست به عمل زد، به همان شیوه که برای خودمان بهتر است، نه آن چیزی که پیروان بیشتری دارد. همچنین بخشی از خلاقیت هم منوط به بیرون زدن از خط‌هاست.

حتی شاید بشود گفت تغییرِ یک قاعده، خود قاعده‌ای جدید است. شعرسرایی خارج از هر قالبی یک قالب جدید است. بیرون زدن از خط‌ها، خود مرزبندی و خط‌کشی‌ای تازه است. و هر یک از این‌ها اگر به مفهوم و مقصود حقیقی ما ختم شود صحیح است.

پیروی از یک قانون و شیوۀ همه‌گیر شده بیشتر رفتاری گله‌وار است تا خردمندانه. خرد از جایی آغاز می‌شود که به چیزی شک کنیم و دست به عملی بزنیم که حتی صرفا فقط خودمان می‌توانیم آن را صحیح بشماریم و برای خودمان پاسخگو باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *