چرا به اهداف‌مان نمی‌رسیم؟ | 10 دلیل برای اینکه به اهدف‌مان نمی‌رسیم!

من هدف‌های زیادی داشته‌ام در زندگی. هر شب با آرزوهای بسیاری خوابیده‌ام و نقشه‌های زیادی را در زندگی طرح‌ریزی کرده‌ام، اما از هر صدتایی نهایتاً به ده‌تایش دست یافته‌ام.

کم پیش نمی‌آید بسیار تلاش کنیم و اندک به دست آوریم یا بدتر، بسیار تلاش کنیم و هیچ عاید نشود. چند شب پیش نشسته بر صندلی‌ای در گوشه‌گاهی شلوغ با دیدن یک آدم و صرفاً همان یک آدم این پرسش در ذهنم ایجاد شد که چرا آدم‌ها به اهداف‌شان نمی‌رسند؟ قبل‌تر از این هم بسیار برایم پیش آمده بود که این سوال را مطرح کنم، اما نه آنقدر عمیق که هم اندازۀ یک پیرمرد شصت هفتاد ساله که احساس رسیدن به آخر خط را می‌کند و با حسرت به این می‌نگرد که مرگ نزدیک است و هرگز زندگی نکرده.

بعد از دو روز سروکله زدن با ایده‌های مختلف و خواندن و شنیدن و نوشتن آخرش چند دلیل به ذهنم رسید که در ادامه نوشته شده‌اند.

 

10 دلیل برای اینکه به اهداف‌مان نمی‌رسیم!

 

1-به اندازه کافی تلاش نمی‌کنیم

چیزی را که می‌شود با قاطعیت به بخش عمده‌ای از عدم‌موفقیت‌ها تعمیم داد این است که بسیاری از مردم برای رسیدن به هدف‌شان تلاش نمی‌کنند.

در مسیر به دست آوردن اهداف‌تان یک قانون ثابت وجود دارد:

از شما حرکت از هدف برکت

 

 

2-هوس‌بازی

افلاطون:
آنگاه که جوش و خروش هوی و هوس فرو می‌نشیند، مانند این است که انسان از دست شماری ستمگر دیوانه رسته باشد.

چند روز پیش رفته بودم کتاب بخرم. بعد از اینکه وارد کتابفروشی شدم رفتم سراغ فهرستی از کتاب‌ها که در ذهنم ردیف کرده بودم، چهار پنج‌تا از کتاب‌ها را خریدم و بعد بقیه را اینطوری انتخاب کردم که این کتاب را فلانی در فلان جا معرفی کرده بود، یکی از بچه‌ها این نویسنده را می‌شناخت و دوستش داشت، قبلاً از این ناشر خرید کرده‌ام و کتاب‌هایش خوب است، ببین فلان کتاب اینقدر جایزه برده است و همینطور ادامه دادم و به جز همان پنج شش کتاب اول دیگر برای خرید هیچ یک از آنها هیچ برنامه‌ای نداشتم.

در زندگی هم همینطور است. در بسیاری از مواقع یک سری اهداف برای خود تعیین می‌کنیم و در میانۀ راه از سر اینکه یک سری میل دیگر را در خود احساس می‌کنیم قید آنها را می‌زنیم و همین موجب یک احساس نارضایتی همیشگی می‌شود.

به شخصه تا به حال پیش نیامده است با یک احساس رضایت کامل از کتابفروشی بیرون بیایم، همیشه اینطوری است که یک کتاب را از سر هوس خریداری می‌کنم و از بابت این کار باید قید کتاب دیگری را که خیلی وقت است برای خریدش برنامه‌ریزی کرده‌ام را بزنم.

 

3-شانس

لری کینگ:
کسانی که در هر چیزی به موفقیت رسیده باشند و اشاره‌ای به شانس نکنند، خودشان را مسخره می‌کنند.

همین دفعۀ آخر که رفتم کتاب بخرم هر چه گشتم کتابی از عباس معروفی پیدا نکردم و این یعنی شانس هم دخیل است. شانس هم وجود دارد که در بار جدیدشان چیزی از عباس معروفی نبود و یک بار دیگر که رفتم خرید دیوان فروغ را پیش از پایم فروخته بودند به یک نفر دیگر و مجبور شدم از جایی دیگر خرید کنم.

شانس یک مسئلۀ واقعی است، چه در خوشبخت شدن و چه در بدبختی.

اگر همه تلاش‌تان را کردید و نتیجه‌ای نداشت این تقصیر شما نیست، شما قلاب‌تان را به آب انداخته‌اید و بقیه‌اش به ماهی‌ای ربط دارد که طعمه می‌شود.

 

4-سایه‌زنی می‌کنید

در ورزش‌های رزمی تمرینی وجود دارد به اسم سایه زدن. یعنی شما فکر می‌کنید حریف روبه‌تان  ایستاده اما در واقع  جلوی‌تان خالی است و در این حالت با چیزی مبارزه می‌کنید که وجود خارجی ندارد و در حد تخیل است.

بسیاری از مواقع یک هدف فرضی تعیین کرده‌ایم و قصد رسیدن به آن را داریم لیک حتی نمی‌دانیم آن دقیقا چه چیزی است که اگر به آن رسیدیم قادر به تشخیص دادنش باشیم.

شما نمی‌توانید در سایه‌زنی بر حریف‌تان پیروز شوید چون آن وجود خارجی ندارد.

 

5-اهداف‌تان بیش از حد بزرگ است

اگر می‌خواهید یک ساعت بدون لحظه‌ای توقف بدوید من تشویق‌تان می‌کنم اما اگر می‌خواهید کل زمین را بدون لحظه‌ای مکث کردن بدوید توقع تشویق شدن و البته موفقیت را نداشته باشید.

هدف‌های بسیار بزرگ همیشه برای رسیدن نیستند، گاهی محرکه‌هایی هستند برای تلاش بیشتر. در ضمن اگر هدف‌های بزرگی دارید باید تلاش‌های بزرگی هم انجام دهید.

بهتر است همیشه برای خود اهداف بسیار بزرگ تعیین نکنید. اهداف بسیار بزرگ چیزهایی هستند شبیه به مقصد، یعنی وقتی برای خود یک هدف بزرگ و دوردست انتخاب می‌کنیم رسیدن به آن می‌شود مقصدمان و انگار غیر از آن چیزی وجود ندارد.

به اعتقاد من باید اهداف‌مان را کم‌کم بزرگ کنیم. اگر هدف‌تان سفر به سراسر زمین است پس اول باید سفر در شهر و کشور خود را یاد بگیرید. بعد بهتر است یک زبان مرجع و اصلی را بیاموزید و تمام ملزومات سفر به سراسر زمین را فراهم آورید و بعد راهی شوید. اگر بر همین مثال دقیق‌تر شوید، می‌بینید که هر هدف بزرگی از اهداف کوچک‌تری تشکیل شده پس بهتر است اول ریزاهداف‌تان را بررسی کنید تا بعد به هدف دانه درشت‌تان برسید.

 

6-اهداف‌مان بسیار کوچک است

انگار که حرکت بر خط تعادل همیشه برای انسان سخت بوده است. برخی مواقع از اینطرف بوم می‌افتیم و گاهی دیگر از آن‌طرف.

اگر اهداف‌تان خیلی کوچک باشند دیگر حتی رغبت تلاش برای آنها را هم ندارید. اهداف کوچک چون ثمرۀ درخشانی ندارند اغلب مواقع به فراموشی سپرده می‌شوند و از نو می‌رویم سراغ هدف‌های دیگر.

بهتر این است طوری انتخاب هدف کنیم که نه آنقدر کوچک باشد که میلی برای به دست آوردنش نداشته باشیم و نه آنقدر بزرگ باشد که رسیدن به آن ناممکن. بخش عمده‌ای از شرط رسیدن به هدف این است که هدف‌تان را درست انتخاب کنید.

 

7-انتخاب کردن اهدافی که برای رسیدن نیستند

جایی شنیدم که وقتی کسی دائم می‌گوید می‌خواهم خودکشی کنم شاید این را به عنوان راهی انتخاب کرده برای جلوگیری از خودکشی کردنش. بسیاری از مواقع گفتن این حرف تنها برای جلوگیری از تجمع احساسات منفی در درون خود هست و گفتنش به این معنا نیست که می‌خواهیم عملی‌اش کنیم.

در انتخاب اهداف هم این پیش‌فرض صدق می‌کند. به عنوان مثال به خود قول می‌دهیم که از تاریخی خاص وشروع به ورزش کنیم اما قصدمان واقعی نیست و این حرف را پیش خود تکرار می‌کنیم تا خود را مقصر ندانیم. در اینجا اصل را بر این مبنا گذاشته‌ایم که این اهداف برای نرسیدن انتخاب شده‌اند و فقط کافی است به تعویق‌شان بیاندازیم و فکر کنیم که قرار است در یک روز جادویی انجام‌شان دهیم.

 

8-کمبود امکانات

هرگز نمی‌شود از کمبود امکانات چشم‌پوشی کرد. اگر می‌خواهید در شهر ما تحصیلات عالی‌ای در زمینۀ هنری داشته باشید اولین راهش این است که از شهر ما بروید.

اینکه در یک شهر و منطقۀ درجه چندم زندگی کنید یعنی محروم بودن از امکانات درجه یک و همین به مراتب در نرسیدن‌های شما تاثیرگذار است و اگر نتوانید به خوبی انتخاب هدف کنید و شرایط را در نظر نگیرید دائماً سرخورده می‌شوید.

اینکه بخواهید در محیطی ثابت از شرایط موجود فراتر بروید مثل این است بخواهید در صحرا ماهی‌گیری کنید یا بدون متولد شدن عمر طولانی‌ای داشته باشید، همینقدر غیرممکن.

 

9-گم کردن مسیر

بسیاری از مواقع مقصد برای‌مان معلوم است اما جاده را گم می‌کنیم. وقتی وارد مسیری می‌شوید برای رسیدن به مقصد دائماً باید به تابلوها نگاه کنید تا به خوبی شما را به سمت مقصد هدایت کنند. در زندگی هم اینگونه است که باید به نشانه‌های اطراف توجه کنیم و از افراد درستی مشورت بگیریم تا راه رسیدن بر روی‌مان بسته نشود. به عبارتی اگر می‌خواهید قاضی شوید نباید از یک دزد مشورت بگیرید.

یک بار جایی خواندم که هر کسی برای رسیدن به اهدافش یک بلیت دارد که با سوار شدن به قطار درست به مقصد می‌رسد و فکر می‌کنم سوار شدن به قطار درست تنها به این شرط ممکن است که از افرادِ آشنا با راه‌آهن کمک بگیریم.

 

10-بی‌ارزش شدن اهداف‌مان پس از رسیدن به آنها

در این حالت به اهداف‌مان می‌رسیم اما درست در همان لحظه‌ای که به آنها می‌رسیم برای‌مان بی‌ارزش می‌شوند.

شاید بتوان این حالت را نوعی از کمال‌گرایی دانست. یعنی هیچ چیز آنقدری که فکر می‌کنیم ارزشمند نیست یا اگر ارزشمند باشد به این فکر می‌کنیم پس چطور به آن دست یافته‌ایم؟ در این نوع از برخورد اهداف‌مان حتی اگر چیزهایی واقعا ارزشمند و بزرگ باشند بخاطر عدم اعتماد به نَفس نسبت به خود، آنها را هم کوچک می‌بینیم.


پی‌نوشت: ممنون از دوستان خوبم بابت پیشنهادات‌شون برای بهبود کیفیت مقاله به خصوص از  علیرضا سالاری‌مقدم، آرمین خسروی و آیدین میرافضلی و بیشتر از همه میلاد توکلی که خیلی تاکید داشت ازش نام ببرم.


اگه این مقاله رو دوست داشتید فکر میکنم خواندن این مطالب براتون مفید باشه:

چرا کارها را شروع نمی‌کنیم؟ | 6پیشنهاد برای شروع کار

فقدان معنا | 3 راه برای یافتن معنای زندگی

برای شناخت عمیق‌تر و مواجهۀ بهتر!


 

8 thoughts on “چرا به اهداف‌مان نمی‌رسیم؟ | 10 دلیل برای اینکه به اهدف‌مان نمی‌رسیم!

  1. یه مقاله بسیار جذاب و عالی مخصوصا حرفات درباره امکانات تو شهرمون رو واقعا تایید میکنم
    موفق باشی 💙💙💙💙

  2. واقعا زیبا و خیلی بدرد بخور برای زندگی حال و آینده است بسیار تشکر میکنیم اباصالح جان 💜💙💙❤🧡

  3. مقاله جامع و تأثیر گذاری بود ابا جان🙌🏻🤍
    مرسی مشتی از تلاش هایی که داری میکنی🤍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *