کوتاه‌ترین راه بهترین راه نیست

نزدیک خانه‌مان، چیزی در حدود صد متری‌اش یک رودخانه است. البته خشک. چیزی حدود دویست متر بعد از رودخانۀ اول یک رودخانۀ دیگر است که آن هم خشک است. امروز که رفته بودم پیاده‌روی جایی مابین این دو رودخانه نشستم و آنقدر نشستم که هوا کاملا تاریک شد. درست است که اسمش رودخانه است اما بیابان است، بیابانی خشک و بی‌سکنه بدون کوچک‌ترین ذره‌ای از نور.

ساعت نُه شب بود که می‌خواستم برگردم. موبایلم آنقدری شارژ داشت که چراغ‌قوه‌اش تا خانه یدکم کند فقط باید ربع ساعت را در تاریکی محض یک متر یک متر طی می‌کردم تا مسافتی سیصد متری طی شود. بسیار رفته‌ام بین این دو رودخانه یا فراتر از آن اما این حجم از تاریکی کم جامه شده بر تن شب‌ها. با خودم یک حساب‌وکتاب کردم که خب اگر از فلان مسیر برگردم کوتاه‌تر از همه است و سریع‌تر می‌رسم خانه.

نمی‌دانم تصور ترسناک‌تان از اینکه در تاریکی قرار است چه اتفاقی بیافتد چقدر ترسناک است اما من امشب طوری ترس خوردم که دیگر ترس و تصورهایم از خاطرم رفتند. نور چراغ‌قوۀ گوشی را گرفته بودم جلوی پایم و خیلی سر به زیرانه در حال برگشتن به خانه بودم که صدای سگی از نهایتاً پنج متر جلوتر شروع به خِرخِر کردن کرد و کم‌کم شروع به تولید مثل کرد و نور را که گرفتم بالا چهار جفت چشم سبز رنگ را دیدم که خِرخِر کنان و زوزه‌کشان به سمتم می‌آمدند.

چند نوع ترسیدن داریم. اولینش اینطور است که از ترس مثل سگ می‌دوی. دومینش اینطوری است که از ترس خشکت می‌زند و هیچ کاری نمی‌کنی و سومی‌اش اینطوری است که دست و پایت را گم می‌کنی و نمی‌دانی باید بایستی یا که فرار کنی و من از نوع سومش بود که ترسیدم. می‌دانستم به جز مسیر اول دو راه دیگر هم وجود دارد و خب منطق ایجاب می‌کرد که دورترین فاصله از عوعوی سگان را در پیش بگیرم و خب همینطور شد و آخر با چند دقیقه تاخیر اما به سلامت به خانه رسیدم. اما این اتفاق برایم سه درس داشت:

1-کوتاه‌ترین راه همیشه بهترین راه نیست

2-تغییر مسیر همیشه چیز بدی نیست، گاهی هوشمندی است

3-گاهی ترسیدن شجاعانه‌ترین کاری است که می‌توانیم انجام دهیم

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *