گله‌داری سخت نیست؟

غروب نمناکی‌ست، ابرها در مسافتی خیلی دور بر روی خورشید می‌بارند و حرارتش را می‌مکند.
صدای چوپانی که سعی دارد به زبان رمزی‌ای با گوسفندان خود حرف بزند در باد می‌پیچد و فاصله آنطرف رودخانه تا اینطرف آن را به سرعت طی می‌کند.
چشمم را به سمت گوسفندها می‌اندازم و با صدای پایم به طرف‌شان راه می‌افتم.
حدودا یک دقیقه گذشته و من در جایی ایستادم که یک دقیقه پیش چشمانم به آن نگاه می‌کرد.
چوپان را می‌بینم.
چوپان هم مرا می‌بیند.
می‌گویم سلام، چوپان نمی‌گوید سلام.
چیزی می‌گوید که انگار با گوسفندهایش حرف می‌زند.
نزدیک‌تر می‌شوم و این بار صدا نمی‌دهم، با تصویر صحبت می‌کنیم.
دستم را بالا می‌آورم و چند باری تکانش می‌دهم.
دستش را بالا می‌آورد اما تکان نمی‌دهد و بعد ولش می‌کند تا خود به جای قبلی بازگردد.
نزدیک می‌شوم و می‌گوید کیستی؟
در دل می‌گویم کیانم، از کعبه آمدم و به مدینه می‌روم. می‌بینم بامزه نیست و گزینه بعدی را چک می‌کنم.
به این فکر می‌کنم که بگویم همانم که چند وقت پیش با گوسفندانت لایوش را شخم زدی و بعد می‌بینم آنقدر حوصله ندارم تا در مورد چیستی و چگونگی لایو حرف بزنم.
پس می‌گویم هوا خنک بود آمدم دوری بزنم.
می‌گوید کار خوبی کردی منم گوسفندها را آورده‌ام.
می‌خندم، به حرفی که نمی‌دانم باید چه چیزی را از آن برداشت کنم.
می‌پرسد خانه‌ات کجاست؟
می‌گویم آنطرف رودخانه.
می‌گوید خوب است. هوا که خوبه بیا ورزش کن.
می‌گویم خیلی وقت است که ورزش می‌کنم و دلم می‌خواهد بپرسد چه ورزشی و بگویم که بوکسورم.
اما فقط می‌گوید خوب است و من در دل می‌گویم نه، خوب نیست.
ساکت می‌شوم و ساکت می‌شود اما گوسفندی با صدا، سکوت را می‌شکند و می‌گوید بعععععع(من هم موقع نوشتن صدای گوسفند در آوردم)
سوالی به ذهنم می‌رسد که جوابش را می‌دانم.
می‌پرسم گله‌داری سخت نیست؟
می‌گوید سخت که هست اما آن گوسفندهای بزرگ و شاخدار را می‌بینی؟
نگاهی می‌کنم و به دروغ می‌گویم بله.
می‌گوید آنها قوی‌ترین‌های گله‌اند.
می‌گویم خب.
می‌گوید اگر بتوانی آنها را هدایت کنی بقیه هم مثل آنها رفتار می‌کنند.
جوابش شباهتی به انتظار من نداشت و تعجب می‌کنم.
یاد آن روز با آن پیرمرد محمدی نام میوفتم که از ریاست جمهوری آمریکا می‌پرسید.
می‌پرسم خب اگه یه وقت نتونید اونها رو هدایت کنید چی میشه؟
به چوبش اشاره می‌کند و می‌گوید چوب رو برای همین موقع‌ها همراه‌مون می‌آریم.
یاد جورج فلوید خدا بیامرز می‌افتم که چطور مظلومانه کشته شد و دیگر چیزی نمی‌گویم.
چوپان می‌رود و از سی متر آنطرف‌تر می‌گوید خداحافظ.
من هم ایستاده‌ام و از سی متر اینطرف تر می‌گویم خداحافظ و الان چوپان رفته و به جای او سگش کنارم ایستاده است.

اباصالح عسکرپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *