گُل زدن | نیم نگاهی به شاد بودن

دیشب توی خیابان جوانی را دیدم که گل زده بود و مشغول خوشحالی پس از گل بود. از دهانش دود بیرون می‌آمد و از عضلاتش رقص.

نمی‌دانم با زندگی‌اش چند چند شده بود یا اینکه بازی را جلو بود یا عقب، اما فکر می‌کنم گل زدن تنها راه شادی این روزهاست، تنها دیواری که شادی بر آن استوار است. شاید همیشه اینطور بوده.

لزومی ندارد گل‌مان دود کردنی باشد و بعدش فاز خاصی برداریم، اصلا اگر نباشد بهتر است. آدمی باید به سود خودش گل بزند، گل‌های امتیازآور و درست حسابی. باید برای این تلاش کنیم که اختلاف گل‌هامان را با زندگی کمتر کرده یا اگر از آن جلوییم بیشتر جلو بیافتیم.

چه می‌دانم…شاید شادی واقعی همان زوجی بودند که امروز در خیابان دیدم. زنِ نشسته بر پشت شوهر به آواز شادش دل سپرده بود و در اجتماعی واقعا مزدحم شروع به رقصیدن کرده بود، حرکت‌های موزون می‌رفتند و شادی‌شان دائماً در حال گسترده‌تر شدن بود و آخرش هم از اینجا سر در آورد.

فکر می‌کنم بزرگ‌ترین شادی‌ای که این زوج و جوان شب قبل داشتند لحظۀ حال بود.

قبول دارم که حرف حال بهم‌زن و چِرتی است اما حقیقت هم گاهی همینقدر حال بهم‌زن و چرت است. باید اول بلد باشی روی موتور بخندی تا لبت به خندیدن در ماشین هم باز شود. باید گل زد(به زندگی).

باید از اکنون استفاده کرد و فکر می‌کنم بزرگ‌ترین راز شادی همین است. نه مثل من که نیمی از تفکرم مربوط به خاطره‌ای از شش ماه پیش است و نیم دیگرش درگیر اتفاقی در دو ماه آینده. باید تمام تلاشم را کنم که ببینم تمام زوج‌های آوزاخوان و رقصان را، ببینم تمام شادی‌های پس از گل را، باید سعی کنم که خودم هم گل بزنم و بازی‌ام را برنده شوم.

نمی‌دانم شادی اگر همین‌ها نباشد چه چیزی است اما تلاش من برای پیمودن این مسیر قرار است مصرف شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *