یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیِ بی پایانه

روی صندلیِ ایستگاه مترو منتظر نشسته بود.کنارش مردی بود که تقریبا هم سنُ سال خودش بود اما هیچ شباهتی به هم نداشتند.نه رنگ و مقدار موهایشان یک اندازه بود, نه چروک های روی پوستشان یک نوع بود و نه هم قامت یکدیگر بودند, تازه خودش عینکی بود و بدون آن دنیا برایش تار بود و مرد دیگر بدون عینک دنیا را میدید.
از خودش خجالت کشید, لبش را گاز گرفت و یادش آمد یکی از دندان هایش سه روز پیش افتاده بود.
صدای مرد کناری را شنید که با تلفن حرف میزد و میگفت: باشه پسرم من میوه میگیرم شما وسایل شام رو بخرید, فقط وسیله ی خوب بخرید که جلوی خواهرت با شوهرش خجالت زده نشیم.
با خودش فکر کرد چند سالی میشه که بچه هاش رو ندیده.عینکش را برداشت و چشم هایش را بست, تصاویر به سرعت از جلوی چشمش میگذشت اما هیچکدام ارزش دیدن نداشت.به خودش گفت توی این شصت سالی که زنده بودم چقدر زندگی کردم؟یه سال؟دو سال؟ده سال؟من که زندگی نکردم.
با صدی مترو که داشت به ایستگاه نزدیک میشد به خودش اومد اما دوباره به فکر افتاد, به فکر نوشته ای که روی دیوار اتاقش چسپونده بود.((یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیِ بی پایانه)) و هی زیرلب تکرارش میکرد.
عینکش رو گذاشت و به کنار جایگاه رفت, مترو نزدیک و نزدیکتر میشد.شروع کرد به شمردن یک, دو, یه قدم به جلو برداشت تا سه رو بشمره که یکی دستش رو گرفت, مرد کناریش بود که گفت آقا مراقب باشید میوفتید پایین.
صدای پیام گوشیش اومد, پسرش بود که نوشته بود: سلام خوبی بابا؟یه خبر خوب دارم برات من و آبجی داریم برمیگردیم ایران تا با تو زندگی کنیم.
پیرمرد خوشحال نشد. شاید مرده بود, اره مرده بود درست همون لحظه که مرد کنار دستش رو گرفته بود.

اباصالح عسکرپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *