بها دادن به تنبلی یعنی هیچ!

تقریبا یک هفته شده، حالا باید برگردم.

یک تناقض عجیب است اما به طرز عجیبی، هم از استراحت کردن لذت می‌برم و هم برایم عذاب‌آور است. وقتی می‌افتم روی تخت و می‌گویم آزادنویسی‌ات را که انجام داده‌ای و آن حد معمول مطالعه‌ات را هم داشته‌ای باز هم یک چیزی از درون نهیبم می‌دهد که نه این‌ها هرگز کافی نیست.

حالا می‌دانم باید به هر سختی‌ای هم که هست یک روال بهتر را در پیش بگیرم. باید هر چیزی را به حدی معقول‌تر برسانم. الان دقیقا حرفی که بارها تکرارش کردم به سرم آمده و دیگر بیش از این نمی‌توانم به آن بی‌توجهی کنم: برای خودتان برنامه‌ای ایجاد کنید که با انجام ندادنش دچار عذاب وجدان شوید.

این چند روز واقعا خیلی جالب نبوده و خب شاید بیشتر کردن تمام گزینه‌های مد نظر هم مفید نباشد اما استراحت زیادی یعنی بها دادن به تنبلی و تنبلی یعنی هیچ.

تمام چکیدۀ این یک هفته‌ام یک چیز بود، چیزی که موراکامی هم در «از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم» به آن اشاره کرده بود. در قسمتی نوشته بود که در حین مسابقه به شدت خسته بودم و دلم می‌خواست لحظه‌ای بنشینم اما هرگز این کار را نکردم، می‌دانستم که اگر بنشینم این احتمال وجود دارد که دیگر نتوانم به راحتی بلند شوم، پس فقط از سرعتم کم کردم. گاهی باید فشار را کمتر کرد و کمی آرام گرفت، باید به استراحتی فعال پرداخت، اما به طور کامل دست کشیدن اشتباهی مضحک است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *