می‌ترسم!

راه را اشتباه می‌رومبه هر صندلی ای که می‌رسم می‌نشینمبی دلیل بندهای کفشم را باز می‌کنم…

تاریخ خونین

عقربه ها سیاه پوشیده اند,زمان بوی خون میدهد,ساعت ها میایستند,تاریخ هم میرود که در جایی نامعلوم…

بی‌نظمی عاشقانه

طبق معمول ساعت یازده شب چشم بند را زده و به رخت خواب رفته بود تا…

یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیِ بی پایانه

روی صندلیِ ایستگاه مترو منتظر نشسته بود.کنارش مردی بود که تقریبا هم سنُ سال خودش بود…

آدم خوب یا دروغگوی خوب؟

بر روی قالی کوچک اتاقش نشسته بود و از عدالت مینوشت, همان چیزی که خودش هم…

ابدیت

اگر رگباری به خویش ببندم و تیر آخر را به تو بزنم,تو باز هم زنده ای…درست…

زیبایی تو به کسی جز من هیچ ربطی ندارد

اگر ماه یا خورشید برای نمایان کردنِ چهره ی تو نباشند پس چه سود از طلوعِ…

آبی چشمانت

تنها مگر هنگامِ مرگ با تو همراه شومزیرا زمانی که روحت از جِسمَت پَر بِکشَدجسمم, روحش…

گله‌داری سخت نیست؟

غروب نمناکی‌ست، ابرها در مسافتی خیلی دور بر روی خورشید می‌بارند و حرارتش را می‌مکند.صدای چوپانی…

ما همه تنهاییم

جمعه، از پنجره به داخل می‌ریزد و غمِ تمام هفته را در اتاق می‌افشاند.بادِ سرد، شلاق‌وار…

من همه چیز را با هم می‌خواهم

آن قدیم یا حداقل تا زمانی که من به دنیا آمدم چیزی به اسمِ سونوگرافی وجود…

افعال بی‌رحمند

بر رخسارِ شهر ترک افتاده.بر رخسارِ آسمان ترک افتاده.بر رخسارِ زمین ترک افتاده.چهره مادر را که…