شعری برای زندگی

به این خاطر که با شوق زندگی کرده است علفِ آفتاب سوخته هنوز نگاه رهگذر را…

رسمی از پدر

ناگه تو را خواستم چونان که کودکی مادرش را ناگه تو را خواستم همچو همان کودک…

مرگ گاهی بدون پیر شدن می‌رسد

باد می‌وزد و پوستم را از تن جدا می‌کند باد می‌وزد و استخوان‌هایم یکدیگر را در…

تکیه زده بر تنهایی

من بی‌شباهتم با بهارمن هیچ ربطی به تابستان ندارممن از برای پاییز و زمستانممردی خموش و…

امشب ماه کامل می‌شود

ما گره می‌خوریم در هم با دهان‌هایمان نیمی از من و نیمی از توامشب ماه کامل…

ما به عشق زنده‌ایم

ما هر دو تشنه به هم رسیدیم.ما هر دو گرسنه به یکدیگر رسیدیم.ما در فصلی به…

به اشک‌ها فکر کن

به اشک هایی فکر کن که از چشمانت جاری نشدند,آخر در خودت غرق میشوی.همچون قایقی که…

فرهادِ شیرین

همین امروز عاشقی را دیدم که از فنجان لب میگرفت و به تلخیِ قهوه قول میداد…

سراپا برای تو

من فردا خواهم مرد و استخوان هایم از شادی در گور می رقصند و دندان هایم…

پیامبری دیگر

من در تاریکی‌های این جهان به روشنایی تو پی بردم. تو پیامبری دیگری که فقط برای…

به سمت بی‌نهایت

چوب های من از همان اولش خیس بودند.من در این دنیای یخی به سوخته شدن در…

ادبیات هندسی

جای حجم بدنت در آغوشم خالی‌ست. من ریاضی‌دانی‌ام که رفتنت سر و کارش را به ادبیات…