قصۀ نیش خوردنم

یک ساعت پیش بود، دقیق‌تر اگر بگویم یک ساعت و سه دقیقه پیش بود که یک…

بی‌نظمی عاشقانه

طبق معمول ساعت یازده شب چشم بند را زده و به رخت خواب رفته بود تا…

یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیِ بی پایانه

روی صندلیِ ایستگاه مترو منتظر نشسته بود.کنارش مردی بود که تقریبا هم سنُ سال خودش بود…

آدم خوب یا دروغگوی خوب؟

بر روی قالی کوچک اتاقش نشسته بود و از عدالت مینوشت, همان چیزی که خودش هم…

گله‌داری سخت نیست؟

غروب نمناکی‌ست، ابرها در مسافتی خیلی دور بر روی خورشید می‌بارند و حرارتش را می‌مکند.صدای چوپانی…

من همه چیز را با هم می‌خواهم

آن قدیم یا حداقل تا زمانی که من به دنیا آمدم چیزی به اسمِ سونوگرافی وجود…