کوچک اما بزرگ

امروز با مامان رفتیم پیاده‌روی. تجربۀ خیلی خوبی بود. همینطور که راه می‌رفتیم، اهنگ گوش می‌کردیم…

مثل نفس کشیدن

تمام تلاش این روزهایم این است که بنشینم پشت میز و حتی اگر می‌توانم کارهای کوچ…

مشکل این روزهای من

این روزها انگار آفت زده کارم را و همینطور روبهه‌روز احساس بدتر شدن می‌کنم. این را…

خستگی و چند چیز دیگر

این روزها از حجم بسیار کارهایم شادی بهتر باشد بگویم متلاشی شده‌ام. این روزها از صبح…

وابستگی یعنی گره زدن موفقیت

چند روزی هست که کامپیوترم خراب شده و خب هنوز هم درست نشده. مقدار نوشتنم در…

پیشرفت به شیوۀ کتک‌کاری

منشی از اتاق دکتر می‌آید بیرون و می‌رود پشت میزش و با خانمی که صندلی‌اش را…

کوتاه‌ترین راه بهترین راه نیست

نزدیک خانه‌مان، چیزی در حدود صد متری‌اش یک رودخانه است. البته خشک. چیزی حدود دویست متر…

هیچِ پُر طمطراق

جلوی چشمم 18 کلیدواژه را نوشته و چسبانده‌ام به دیوار که به حساب تولید محتوایم حول…

گُل زدن | نیم نگاهی به شاد بودن

دیشب توی خیابان جوانی را دیدم که گل زده بود و مشغول خوشحالی پس از گل…

تمرینی بری ایده‌یابی

امروزم را به بطالت مفید گذراندم و به قطع از اولین روز سال تا کنون امروز…

من یا کائنات؟ مقصر کدام است؟

از اولین ساعت روز که بیدار شدم چهار اتفاق مسخره و حال بهم‌زن پشت سر هم…

شعری برای زندگی

به این خاطر که با شوق زندگی کرده است علفِ آفتاب سوخته هنوز نگاه رهگذر را…